Skip to content
 

آریا (ائیریه، ائیرینه، هریه)

آریا: اَریا (فارسی باستان)/ اَئیریَه و اَئیریَنَه (اوستایی)/ آریا (سنسکریت)/ هَریَه (عیلامی). نام نواحی و سرزمین‌هایی که با گسترش مصداق به سرزمین‌های وسیع‌تری اطلاق شد و بعدها «ایران» نامیده گردید (برای پیشینه نام آریا، ایران و فارس ← ایران). نام آریا/ آریایی برخلاف تداول رایج مفهوم و مصداق نژادی/ قومیتی ندارد و فرضیه مهاجرت آنان نیز با شواهد موجود قابل رد است. در ادامه طی دو گفتار به موضوع نژاد آریا/ آریایی و نیز فرضیه مهاجرت آریاییان می‌پردازیم.

نژاد آریا/ آریایی: اصطلاح و مفهومی که در سده نوزدهم میلادی وضع شده و بیش از آنکه متکی بر شواهد تاریخی باشد، متکی بر اهداف سیاسی و نژادپرستانه بوده است. فرضیه مبهم مهاجرت آریاییان نیز پس از وضع این اصطلاح پدید آمد (← بخش دوم در همین مدخل). با توجه به مجموعه شواهد موجود به نظر می‌رسد بیش از آنکه لازم باشد در رد فرضیه‌ مهاجرت سخن رانده شود، لازم است تا نشان داده شود اصطلاح «نژاد آریایی» (Aryan race) در اروپا و در میانه‌های سده نوزدهم میلادی و به مقاصد نژادپرستانه و بهره‌گیری‌های استعماری وضع شد و بر روی آن تبلیغات گسترده‌ای انجام گرفت. با اینکه عمر این نظریه در میانه‌های سده بیستم به پایان رسید و اروپا و دانشمندان جهان از آن دست برداشتند (Encyclopaedia Britannica: Aryan) اما در کشورهای شرقی و برای مقاصد استعماری زنده نگاه داشته شده و مورد سوءاستفاده قدرت‌های استعماری و نفاق‌افکنان قرار می‌گیرد.

مفهوم نژاد آریایی از فرضیه‌ای سرچشمه می‌گیرد که بر اساس آن، هندواروپایی‌ زبانانِ اصلی و فرزندان آنان تا عصر حاضر، یک نژاد متمایز بوده و یا زیر مجموعه‌ای از نژاد بزرگتر قفقازی می‌باشند (Mish, p. 66). اعتقاد به وجود نژاد آریایی، با عنوان «آریایی‌گرایی» (Aryanism) نیز تعبیر می‌گردد.

این در حالی است که نظریه و اصطلاح آریایی در زمان پیدایش خود به سادگی یک مفهوم زبان‌شناختی و فاقد مفهوم نژادی/ قومیتی بود، اما بعدها این اصطلاح بصورت یک ایدئولوژی برای تحریک حس نژادپرستی در انگاره‌ها و اهداف استعماری و سلطه‌گرانه قرار گرفت. این اصطلاح به ویژه در عقاید نازی‌ها و نئونازی‌ها استفاده شد (بنگرید به پایین‌تر) و به همین شکل نیز در میان گروه‌های دیگری مانند معتقدان به برتری نژاد سفید آریایی و آریاصوفی‌های پیرو علوم غیبی و خفیه که معتقد بودند این نژاد پاک از ستاره دبران به کره زمین آمده و باید نسل آنان با مهندسی ژنتیک اصلاح شود، بکار گرفته شد.

عبارت «نژاد آریایی» یا معادل آن، در هیچیک از متون ایرانی باستان و میانه، اعم از متون اوستایی، فارسی باستان، پهلوی، سغدی، مانوی و نیز متون ادبیات فارسی بکار نرفته است. افزون بر این، حتی کلمه «آریا» و «آریایی» در شاهنامه فردوسی و تمامی متون تاریخی، اسطوره‌ای و ادبی فارسی مهجور و ناشناخته است. چنانکه این مفهوم واقعیتی عینی داشت (تا حدی که امروزه بدان بها می‌دهند)، می‌بایست رد و نشانی از آن در این متون موجود می‌بود و تا این اندازه در میان مردمانی که به حفظ خاطره تاریخی خویش (حتی به شکل داستانی) پایبند بوده‌اند، متروک و ناشناخته نمی‌بود. اصطلاح نژاد آریایی مفهومی است که بدون آنکه ایرانیان یا هندیان در ساخت آن نقشی داشته باشند، در اروپا و در ۱۵۰ سال گذشته وضع شد و به نام آن انسان را و از جمله ایرانیان و هندیان را به زنجیر کشیدند و قربانی کردند. این نامی است که بارها در ترکیب و همزیستی با فاشیسم و نازیسم موجبات رنج انسان و کشتار دسته‌جمعی نوع بشر در هر چهار قاره جهان را به همراه داشته است.

اصطلاح «آریا/ آریایی» (همچون شکل امروزی آن یعنی «ایران») در میان فرهنگ‌ها و مدنیت‌های باستان مفهومی فرهنگی و جغرافیایی داشته و دلالت بر مفاهیم نژادی نمی‌کرده است.

آریایی و زبان‌شناسی: در سده هجدهم میلادی، اجدادِ زبان‌های هندوایرانی به عنوان باستانی‌ترین گونه زبان‌های هندواروپایی شناخته می‌شد. بنابر این، واژه آریایی نه تنها برای معرفی مردمان هندوایرانی، بلکه برای معرفی تمام متکلمانِ بومی زبان‌های هندواروپایی شامل یونانی‌ها، آلمانی‌ها و نیز کسانی که به زبان لاتین صحبت می‌کردند، پذیرفته شد. سپس چنین مطرح شد که آمریکایی‌ها، سلت‌ها ، آلبانیایی‌ها و اسلاوها نیز به همان گروه تعلق دارند. البته اینکه تمام این زبان‌ها دارای یک ریشه مشترک بنام زبان هندواروپایی نخستین (که مردم باستان به آن صحبت می‌کردند) باشند، مورد بحث و محل تردید بود. کاربرد اولیه اصطلاح «آریایی» در سده نوزدهم و اوایل سده بیستم منحصراً برای اشاره به «هندواروپایی زبانان اولیه» بود (Widney, 1907; Mish, p. 66).

در سده نوزدهم میلادی زبان‌شناسان هنوز بر این گمان بودند که برتری یک زبان از روی قدمت آن مشخص می‌گردد و می‌پنداشتند که آن زبان از تبار و دودمان خالصی برخوردار است. پس از آن به‌رغم قدمت الفبای یونانی، زبان‌شناس سوییسی آدولف پیکته (Adolphe Pictet) در سال ۱۸۳۷ بر اساس این فرض که زبان سنسکریت قدیمی‌ترین زبان هندواروپایی است و نیز با توجه به نظریه مردودی که نام ایرلندی جزیره ایرلند یعنی «ایره» (Éire) را از نظر علم ریشه‌شناسی واژه‌ها (اتیمولوژی) با واژه «آریایی» (Aryan) در پیوند می‌دانست، ایده بکارگیری اصطلاح «آریایی» را برای همه خانواده زبان‌های هندواروپایی وضع کرد. پیش از او و در اواخر سده هجدهم میلادی ویلیام جونز (William Jones) زبان‌شناس انگلیسی و آشنا با زبان فارسی و سنسکریت، متوجه خویشاوندی این دو زبان با یکدیگر و نیز با زبان‌های اروپایی شده بود و رابطه میان آنها را شناسایی کرده بود.

بر این اساس، دیکتاتورهای وقت اروپایی در تلاشی برای متقاعد کردن خود مبنی بر اینکه مردم کشورشان نیز از نسل مردمان سنسکریتی امروزی شامل هند، پاکستان، ایران و افغانستان هستند؛ خود را آریایی نامیدند. اساس این کار در سال ۱۸۰۸ توسط فردریش شِلگِل (Friedrich Schlegel) پایه‌گذاری گردید. شلگل که محقق برجسته‌ای در زمینه زبان‌های هندواروپایی بود، در نظریه‌ای واژه‌های هندوایرانی را به شکل آلمانی واژه آنِر (honor به معنای «شرف/ نجابت») در زبان هندواروپایی آغازین (به اختصار: PIE) و نیز به نام‌های آلمانی قدیمی‌تر که دارای واژه آریو (ario-) بودند- مانند نام جنگجوی آلمانی «آریوویستوس» (Ariovistus)- مرتبط کرد. شلگل این فرضیه را بنیاد نهاد که ورایِ ارتباط واژه آریا (Arya-) به زبان‌های هندوایرانی، در حقیقت این واژه اصطلاحی است که مردمان هندواروپایی خود را به آن می‌نامیده‌اند و مفهومی به معنای «مردمان نجیب/ شریف» (Honorable people) دارد. فرضیه‌ای که صحت آن همچنان مورد تردید قرار دارد (Watkins, 2000).

آریایی و نژادپرستی: در سده نوزدهم میلادی انسان‌شناسی زیستی توسط عده‌ای بصورت نژادپرستی علمی ظاهر شد و نژاد آریایی به عنوان یکی از زیرشاخه‌های نژاد قفقازی (Caucasian or Europid race) تعریف گردید. این نژاد از نظر آنان شامل همه هندواروپایی زبانانی می‌شد که نیاکان آنان هندواروپایی‌های اولیه بودند و پس از سده‌های میانه در شمال هند، سریلانکا، مالدیو، پاکستان، گُجَرات، مهاراشترا، بنگلادش، نپال، شرق و شمال شرقی هند، اروپا، آسیا، روسیه، بخش انگلیسی زبان آمریکا، کِبِک، جنوب آمریکای لاتین، آفریقای جنوبی، استرالیا، نیوزیلند، ارمنستان، ایران، افغانستان و تاجیکستان سکنی گزیدند (Rand McNally’s World Atlas, 1944).

در دهه ۱۸۵۰ میلادی، آرتور دو گوبینو (Arthur de Gobineau) در کتابی با نام «یادداشتی بر نابرابری نژادهای انسانی» استدلال کرد که «آریان» همان تمدن هندواروپایی پیش‌تاریخی است که زبان‌شناسان از آن سخن رانده‌اند. بعدها گوبینو اعتقاد پیدا کرد که تنها سه نژاد اصلی شامل سفید، زرد و سیاه وجود داشته است و بقیه نژادها از ازدواج بین نژادی (به ویژه با افراد سفید) به وجود آمده‌اند.

او حتی ادعا  کرد که ازدواج بین نژادی سبب هرج و مرج در نژادها شده است. بر طبق نظر گوبینو، آریایی‌های شمال اروپا نژاد برتر بودند که بطور کامل از لحاظ نژادی خالص باقی مانده‌اند. از نظر او مردمان جنوب اروپا (شامل اسپانیا و جنوب فرانسه)، شرق اروپا، شمال آفریقا، خاورمیانه، ایران، هند و آسیای مرکزی، کاملاً با نژادهای غیر آریایی آمیخته شده‌اند و دارای ارزشی به مراتب پایین‌تر هستند. به عبارت دیگر، میان آریاانگاران نیز ستیزهایی بر سر میزان خلوص نژادی رایج است و هر دسته از آنان بنا به مصالح و منافع خود، آن دیگری را دارای خون خالص نمی‌داند.

در دهه ۱۸۸۰ میلادی، تعدادی از زبان‌شناسان و انسان‌شناسان استدلال کردند که خاستگاه اقوام آریایی در جایی از شمال اروپا بوده است. هدف از طرح این موضوع آن بود که بطور غیر مستقیم منشاء اولیه وداها (Vedas) و آیین هندو (Hinduism) را در اروپا معرفی کنند؛ ادعایی که آشکارا هم نشانه جهل و هم نشانه نژادپرستی بود.

پس از آنکه یک زبان‌شناس به نام کارل پنکا (Karl Penka) این ایده که منشاء اولیه اقوام آریایی شبه جزیره اسکاندیناوی بوده است را مطرح کرد، منطقه خاصی در شمال اروپا به عنوان خاستگاه اولیه آریاییان در نظر گرفته شد. او همچنین معتقد بود که آریاییان باید با ویژگی‌های ظاهریِ مردمان شمال اروپا یعنی موهای بور و چشمان آبی شناخته شده و متمایز گردند. این نظریه توسط زیست‌شناس مشهور توماس هنری هاکسلی (Thomas Henry Huxley) مورد تأیید واقع شد و هاکسلی واژه «زانتوکرُی» (Xanthochroi) را برای نامیدن سفیدپوستان اروپا ابداع کرد، وی در مقابل از واژه «مِلانوکرُی» (Melanochroi) برای مردمان تیره‌تر منطقه مدیترانه استفاده کرد (Huxley, 1890).

ماکس مولر (Max Müller) زبان‌شناس و مشاور ملکه بریتانیا، به عنوان نخستین نویسنده‌ای که از واژه آریایی به عنوان یک نژاد صحبت می‌کند، شناخته می‌شود. او در تدریس درسی با عنوان «علم زبان» (Science of Language) در سال ۱۸۶۱ میلادی (Orsucci, 1998) واژه آریایی را بصورت «یک نژاد» معرفی کرد. اما در آن زمان، اصطلاح «نژاد» صرفاً معنای «یک گروه از قبایل یا مردم» را داشت.

هنگامیکه از سخنان ماکس مولر در مورد نژاد آریایی چنین برداشت شد که این نژاد یک زیرگروه انسانی متمایز از لحاظ زیست‌شناسی است، او فوراً تصریح کرد که منظور او بسادگی بخشی از یک دودمان بوده است. وی پافشاری کرد که این بسیار خطرناک است که علم زبان‌شناسی با انسان‌شناسی مخلوط گردد: «من باید تکرار کنم که این بسیار نادرست است که درباره خون (نژاد) آریایی به عنوان سرآغاز دستور زبانِ جمجمه کشیده‌ها/ دولیکوسِفالی‌ها (Dolichocephalic Grammar) صحبت شود». او مخالفت خود با این روش را در سال ۱۸۸۸ در مقاله‌ای تحت عنوان «زندگی‌نامه واژه‌ها و سرزمین آریاها» (Biographies of words and the home of the Aryas) مطرح کرد (Orsucci, 1998).

با این حال مولر مسئول گسترش انسان‌شناسی نژادی و تأثیر کارهای آرتور دو گوبینو بود. چنانکه گفته شد، آرتور دو گوبینو کسی بود که مدعی شد هندواروپاییان شاخه برتری از نژاد انسانی را نمایندگی می‌کنند. تعدادی از نویسندگان بعدی مانند انسان‌شناس فرانسوی واشر دو لپوژ (Georges Vacher de Lapouge) در کتابش  تحت عنوان «آریایی» (L’Aryen) ادعا کرد که این شاخه برتر می‌تواند بوسیله ویژگی‌های زیست‌شناسی و با استفاده از شاخص جمجمه یا سنجش شکل سر (Cephalic index) یا شاخص‌های دیگر شناخته شود (در باره لپوژ همچنین بنگرید به پایین‌تر و بخش آریایی و یهودستزی نازیسم). او همچنین ادعا کرد اروپاییانی که «موی بور و جمجمه‌های کشیده» دارند و با چنین ویژگی‌هایی در شمال اروپا دیده می‌شوند، بطور طبیعی رهبرانی هستند که مقدر گردیده‌اند بر انسان‌های «جمجمه کوتاه/ براکیوسِفالی» (Brachiocephalic Peoples) حکومت کنند (De Lapouge, pp. 329-346).

تقسیم‌بندی نژاد قفقازی به سه نژاد آریایی، سامی و حامی در اصل مبنایی زبان‌شناسی داشت و بر اساس انسان‌شناسی زیستی نبود. بر اساس انسان‌شناسی زیستی، نژاد قفقازی به سه نژاد نوردیک (ژرمن)، آلپی و مدیترانه‌ای تقسیم‌بندی می‌شد. اما بعدها نژاد آریایی که بر مبنای تقسیم‌بندی زبان‌شناسی بود، در بین برخی از باستان‌شناسان و زبان‌شناسان به نژاد نوردیک که مبنایی فیزیکی (ظاهری) داشت، بسیار نزدیک گردید و یکسان تلقی شد.

این ادعا در طی سده نوزدهم بسیار جدی شد. در میانه این سده، باور رایج بر این بود که خاستگاه نژاد آریایی، مناطق جنوب غربی استپ در روسیه امروزی بوده است؛ اما در اواخر سده نوزدهم نظریه استپ در ارتباط با خاستگاه آریایی‌ها، به واسطه نظریه دیگری که مدعی بود منشاء اقوام آریایی در ژرمن باستان (Ancient Germany) یا اسکاندیناوی بوده و یا حداقل قوم اصلی آریایی در مناطق مذکور حفظ گردیده‌اند، به چالش کشیده شد.

تئوری منشاء ژرمنی داشتن زبان آریایی در سال ۱۹۰۲ میلادی بویژه توسط زبان‌شناس و باستان‌شناس آلمانی گوستاو کاسینا (Gustaf Kossinna) بسط داده شد. او ادعا کرد که هندواروپایی‌های اولیه همان مردم متعلق به «فرهنگ ظروف طنابی‌شکل» در عصر نوسنگی آلمان (Neolithic Germany) بوده‌اند. (فرهنگ ظروف طنابی‌شکل Corded Ware culture یکی از افق‌های متعدد باستان‌شناسی اروپاست که در اواخر عصر نوسنگی آغاز شد، در عصر مس رشد و گسترش یافت و در اوایل عصر مفرغ به اوج خود رسید. این فرهنگ بوسیله عده‌ای از پژوهشگران به برخی از زبان‌های خانواده هندواروپایی ارتباط داده می‌شد).

این عقیده در اوایل سده بیستم به شکل وسیعی هم در محافل فکری اروپا و هم در بین عوام رایج گردید (Arvidsson, p. 143) و در سال ۱۹۳۹ بصورت موضوعی با عنوان «ژرمن‌های طنابی شکل» (Corded-Nordics) در کتاب «نژادهای اروپا» نوشته انسان‌شناس آمریکایی کارلتون استیونز کون  (Carleton S. Coon) بازتاب یافت.

چنین ادعاهایی موجب شد تا انسان‌شناسان دیگر دست به اعتراض بزنند. در آلمان، پزشک و مورخی به نام رادولف فیرخو (Rudolf Virchow) مطالعه‌ای را در ارتباط با جمجمه‌سنجی (Craniometry) آغاز کرد که این مطالعه سبب شد او در سال ۱۸۸۵ در کنگره انسان‌شناسی در کارلسروهه از موضوع «شهود نوردیک» (Nordic mysticism) به شدت انتقاد کند. در همان کنگره یکی از همکاران او با نام جوزف کلمن (Josef Kollmann) عنوان کرد که مردم اروپا، صرف نظر از اینکه انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و اسپانیایی باشند «به ترکیبی از نژادهای مختلف» تعلق دارند. بعلاوه او فاش کرد که «نتایج جمجمه‌شناسی خلاف هر گونه نظریه مربوط به برتری این یا آن نژاد اروپایی نسبت به سایر نژادها است» (Orsucci, 1998).

مشارکت فیرخو در این مناقشه، مجادله‌ای عمومی را جرقه زد. هیوستون استوارت چمبرلن (که در ادامه در باره‌اش خواهیم نوشت)، یک حمایت کننده قوی از برتری نژاد آریایی بود که به جزئیات مناقشه‌های عمومی مطرح شده توسط جوزف کلمن حمله کرد. اگرچه نظریه «نژاد آریایی» جنبه عمومی پیدا کرده بود، اما برخی از نویسندگان بویژه در آلمان از نظرات فیرخو دفاع کردند. در این میان بطور خاص می‌توان به اتو شرادر (Otto Schrader) زبان‌شناس و مورخ آلمانی، رادولف فون جرینگ (Rudolph von Jhering) حقوقدان آلمانی، و رابرت هارتمن (Robert Hartmann) متخصص تاریخ طبیعی و مردم‌شناس آلمانی اشاره کرد. هارتمن که یک نژادشناس نیز بود، پیشنهاد کرد که بکارگیری مفهوم «آریایی» در انسان‌شناسی ممنوع گردد (Orsucci, 1998).

در ایالات متحده آمریکا، کتاب پرفروش سال ۱۹۰۷ میلادی، با عنوان «زندگی نژادی مردمان آریایی» نوشته یک پزشک و کشیش آمریکایی به نام جوزف پُمِرُی ویدنی (Joseph Pomeroy Widney) توانست این عقیده را در اذهان عمومی مردم آمریکا تقویت کند که واژه «آریایی» اصطلاح مناسبی برای شناخت هویت تمامی هندواروپاییان است و به «آمریکایی‌های آریایی» (Aryan Americans) یا همان آمریکایی‌های اروپایی (European American) که آن بخش از شهروندان ایالات متحده هستند که نیاکان آنان اروپایی‌الاصل می‌باشند، مقدر شده است که تقدیر متصور مبنی بر شکل‌گیری امپراتوری آمریکا را به انجام برسانند.

تقدیر متصور (Manifest Destiny) عقیده‌ای آمریکایی در سده‌های نوزدهم و بیستم میلادی بود. بر طبق این عقیده، بر ایالات متحده مقدر گردیده است که در سراسر قاره آمریکای شمالی توسعه و گسترش یابد. این عقیده توسط دموکرات‌های آمریکا در سال ۱۸۴۰ میلادی برای توجیه جنگ با مکزیک بکار گرفته شد.

امپراتوری آمریکا (American Empire/ American Imperialism) نیز اصطلاحی است برای بیان سلطه اقتصادی، نظامی و فرهنگی ایالات متحده بر سایر کشورها. این مفهوم برای نخستین بار در دوره ریاست جمهوری جیمز پولک (James K. Polk) معروف شد. جیمز پولک در سال ۱۸۴۶ میلادی جنگ آمریکا و مکزیک را براه انداخت که منجر  به الحاق دو منطقه کالیفرنیا و گدسدن پرچس ( Gadsden purchase) به ایالات متحده شد.

در همان هنگام، یعنی در اوایل سده بیستم اروپا، یک زبان‌شناس آلمانی به نام هرمان هرت (Hermann Hirt) در سال ۱۹۰۵ میلادی و در کتاب «هندوآلمانی» (Die Indogermanen) با اطمینان اعلام کرد که بدون اینکه جای پرسشی وجود داشته باشد، جلگه‌های شمال آلمان خاستگاه اولیه زبان‌های هندواروپایی بوده است. او همچنین «تیره بور» (Blond type) را به جمعیت اصلی هندواروپایی‌های «خالص» معاصر مرتبط کرد. هرمان هرت بصورت پیوسته از اصطلاح «هندوآلمانی‌ها» (Indogermanen) و نه «آریایی‌ها» (Arier) برای ارجاع به هندواروپاییان استفاده می‌کرد. در واقع بازشناسایی هویت هندواروپاییان بوسیله تمدنی در شمال آلمان موسوم به «فرهنگ ظروف طنابی‌شکل» (بنگرید به بالاتر) چنین موضعی را تقویت کرد. چنانکه پیش از این گفته شد، این نظریه را ابتدا گوستاو کاسینا مطرح کرد و طی دو دهه بعدی مقبولیت زیادی پیدا کرد تا اینکه گوردون چایلد (Vere Gordon Childe) باستان‌شناس مشهور استرالیایی در سال ۱۹۲۹ و در کتاب «آریاییان- مطالعه‌ای بر خاستگاه مردمان هندواروپایی» (ترجمه فارسی از محمدتقی فرامرزی، تهران، ۱۳۸۶) نتیجه گرفت که: «برتری فیزیکی مردمان شمال اروپا آنان را شایسته داشتن یک زبان برتر نیز کرده است». هرچند گوردون چایلد بعدها از بیان چنین نظریه‌ای اظهار تأسف کرد، اما تصور برخوردار بودن از یک زبان برتر تبدیل به موضوعی مبتنی بر غرور ملی در محافل تحصیل‌کرده آلمان شد.

کاربرد این اصطلاح کماکان در سده‌های نوزدهم و بیستم میلادی رواج داشت. یکی از مثال‌هایی که کاربرد چنین اصطلاحی را در سال ۱۹۲۰ نشان می‌دهد، کتاب «دورنمای تاریخ» (Wells, 1920) اثر هربرت جورج ولز (Herbert George Wells) است. او در این کتاب در باره دستاوردهای مردم آریایی می‌نویسد و بیان می‌کند که آنان چگونه «شیوه‌های مدنیت را آموختند» و درحالیکه «ساراگون دوم و ساراداناپالوس (آخرین پادشاه آشور به روایت کتسیاس) بر آشور حکومت می‌کردند، در همان حال با بابل، سوریه و مصر در جنگ بودند». از همین روی ولز مدعی شد که آریایی‌ها سرانجام تمام مردمان جهان همچون سامی‌ها، اژه‌ای‌ها و مصری‌ها را مطیع خود ساختند (Wells, pp. 271-285).

در ویرایش سال ۱۹۴۴ اطلس جهان که بوسیله رَند مک نالی (Rand McNally) تهیه شده بود (Rand, 1944)، نژاد آریایی به عنوان یکی از ده دسته‌بندی نژادی عمده نوع بشر ترسیم شده است. همچنین پائول اندرسون نویسنده داستان‌های علمی- تخیلی در بسیاری از رمان‌ها و داستان‌های کوتاهش بطور پیوسته از اصطلاح آریایی به عنوان مترادفی برای هندواروپاییان استفاده می‌کرد. او همچنین در داستان‌هایش عنوان کرد که پرنده شکاری آریایی (Aryan bird of prey)، نژاد آریایی را وادار ساخته است که در گسترش سفرهای بین سیاره‌ای و سکنی‌ گزیدن در سیارات سایر منظومه‌ها گوی سبقت را از دیگران بربایند و به سردسته کارآفرینان در سیارات جدیدِ تحت سلطه تبدیل گردند.

آریایی و آریاصوفی: در سال ۱۸۸۸ یک نژادپرست آمریکایی به نام هلنا پترونا بلاواتسکی (Helena Petrovna Blavatsky) در کتاب «دکترین راز» (The Secret Doctrine) نوشت که روح نژاد اصلی آریایی به عنوان پنجمین نژاد از هفت نژاد اصلی از حدود یک میلیون سال پیش در آتلانتیس به تجسم در آمده است. اما به‌رغم اینکه این آریاصوفی خدعه‌پرداز نژاد سامی را یک زیر مجموعه از نژاد اصلی آریایی محسوب کرده بود، در ادعایی متناقض می‌آورد که هیچگونه تقسیم‌بندی میان نژاد آریایی و سامی وجود ندارد و نژاد سامی به ویژه اعراب، گونه‌ای نژاد آریایی جدیدتر هستند که از نظر معنوی منحط شده‌، اما از نظر مادی بسیار کامل و پیشرفته هستند. او یهودیان و اعراب را برای مقاصدی که در نظر داشت، جزء نژاد سامی به حساب می‌آورد. بر طبق عقاید بلاواتسکی، یهودیان یک قبیله پست از طبقه مطرود و سطح پایین هند به نام چاندالای (Tchandalas) بوده‌اند. او معتقد بود که قوم یهود از نسل ابراهیم هستند و یهود واژه‌ای دستکاری شده به معنای غیر برهمایی است (Blavatsky, p. 200). (کتاب بلاواتسکی با عنوان «تعالیم سری» به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده است).

بعدها یک شاعر و دلال آلمانی به نام گیدو فون لیست (Guido von List) و برخی از پیروانش مانند لنتس فون لیبِنفیلز (Lanz von Liebenfels) برخی از عقاید هلنا بلاواتسکی را ادامه دادند و آنها را با عقاید ناسیونالیستی/ ملی‌گرایانه و فاشیستی در آمیختند. لنتس فون لیبنفر (۱۹۵۴-۱۸۴۷) نویسنده و ناشر و راهب اتریشی بود که در مجله اُستارا (Ostara) نظریه‌های ضد سامی خود را منتشر می‌کرد.

پس از چندی این طرز فکر به نام «آریاصوفی» (Ariosophy) معروف گردید. آریاصوفی عبارت است از یک سیستم ایدئولوژیکی مربوط به علوم خفیه که به نیروهای مافوق طبیعت می‌پردازد و اسرار آن در نزد عالمانش پنهان می‌ماند. در آریاصوفی این عقیده وجود داشت که نژاد قدیم ژرمن بر  سایر انسان‌ها برتری دارد. زیرا بر پایه عقاید «علم حکمت کهن» (Theosophy) که بلاواتسکی بنیانگذار آن بود، نژاد ژرمن یا نوردیک، جدیدترین زیرگروه از نژاد اصلی آریایی بوده که تکامل یافته است (Goodrick-Clarke, p. 164-176). چنین افکاری به گسترش ایدئولوژی نازی‌ها کمک شایانی کرد.

آریایی و یهودستیزی نازیسم: چارلز موریس (Charles Morris) که نویسنده رمان‌های تاریخی و عامیانه در آمریکا بود، در سال ۱۸۸۸ کتابی تحت عنوان «نژاد آریایی» (The Aryan Race) منتشر کرد که در آن عنوان کرده بود آریایی‌های اصلی باید با موهای بور و سایر مشخصه‌های مردمان شمال اروپا (نوردیک) از جمله داشتن جمجمه‌های کشیده شناخته شوند. پیرو انتشار این کتاب نظریه نژاد نوردیک یا نژاد ژرمن (Nordic race) طرفداران بسیار زیادی کسب کرد. چنانکه دیده می‌شود و در ادامه باز هم خواهیم دید، حتی رمان‌نویسان و پیروان علوم خفیه نیز در طرح فرضیه‌های متعلق به توجیه نژاد موهوم آریایی دخالت داشته‌اند.

چنانکه پیش از این گفته شد، عقیده مشابهی نیز بوسیله ژرژ واشِر دو لِپوژ در کتابش با نام «نژاد آریایی و نقش اجتماعی آن» (The Aryan and his Social Role) در سال ۱۸۹۹ ارائه گردید. این انسان‌شناس فرانسوی ادعا کرده بود که اروپاییانی که «موی بور و جمجمه‌های کشیده» دارند و با چنین ویژگی‌هایی در شمال اروپا دیده می‌شوند، بطور طبیعی رهبرانی هستند که مقدر گردیده‌اند بر انسان‌های «جمجمه کوتاه/ براکیوسِفالی» (Brachiocephalic Peoples) حکومت کنند. طبق نظر واشِر دو لِپوژ، یهودیان مصداق اصلی انسان‌هایی با جمجمه کوتاه/ غیر کشیده بودند (De Lapouge, pp. 329-346).

لپوژ برای پشتیبانی از این ادعا، اصطلاح بسیار نگران‌کننده و خطرناک «گزینش‌گرایی» یا «به‌نژادی/ اصلاح نژادی» (Selectionism) را ارائه داد که با آن دو هدف را پیگیری می کرد: نخست نابودی اعضای اتحادیه‌های کارگری که افرادی فاسد قلمداد می‌شدند، و دوم پیشگیری از نارضایتی کار از طریق القای این تفکر که گونه‌های مختلف انسان هر یک برای انجام وظیفه بخصوصی بوجود آمده‌اند. رمان «دنیای شجاع نو» (Brave New World) نوشته یک نویسنده انگلیسی داستان‌های علمی- تخیلی به نام آلدوس هاکسلی (Aldous Huxley) نیز برای القای داستان‌گونه این نگرش نوشته شد. این رمان با عنوان «دنیای قشنگ نو» به فارسی ترجمه و منتشر شده است.

پس از جنگ جهانی اول، چنین تصوری ایجاد شده بود که علت شکست آلمان خیانت از درون بوده است. به این معنا که ازدواج بین نژادی عامل این شکست بوده و گواه آن نیز انحرافی است که بوسیله اتحادیه‌های کارگری سوسیالیست و دیگر گروه‌های به‌زعم آنان خرابکار نمایندگی شده است. برای مقابله با چنین پیش‌فرض دهنی، آلفرد روزنبرگ (Alfred Rosenberg) با قطعیت ادعا کرد که یک «تهدید نژادی» در همگنی «تمدنِ آریایی شمال اروپا» یا «شمال آتلانتیس» در آلمان وجود داشته است. از دیدگاه روزنبرگ، آن تهدید نژادی، «نژاد یهودی- سامی» بود. بنابر این درحالیکه مردم همگن و آریایی آلمان به عنوان یک «نژاد برتر»، قادر یا علاقه‌مند به آفرینش و حفظ فرهنگ هستند، نژادهای دیگر صرفاً قادر به واژگونه کردن یا تخریب فرهنگ می‌باشند.

آلفرد روزنبرگ (۱۹۴۶-۱۸۹۳) از اعضای تأثیرگذار در حزب نازی بود که توسط دیتریش اِکارت (Dietrich Eckart) به آدولف هیتلر معرفی گردیده بود. او بعدها موقعیت‌های مهمی را در دولت نازی عهده‌دار گردید.

روزنبرگ به عنوان یکی از معماران اصلی عقاید ایدئولوژیکی نازی، بر پایه برانگیختگی ذاتی روح شمال اروپا (نوردیک)  دلایلی برای یک «مذهب خون جدید»  (Religion of the Blood) ارائه کرد تا بتواند از ویژگی «اصیل بودن» در مقابل تباهی فرهنگی و نژادی دفاع کند. مقصود از «مذهب خون» یا «ایدئولوژی خون و خاک» مجموعه عقاید فاشیستی است که بر قومیت‌گرایی بر پایه دو اصل «دودمان/ تبار» و «سرزمین اجدادی» تمرکز دارد. زیر لوای اندیشه روزنبرگ، تمام نظریه‌های آرتور دو گوبینو، ژرژ واشر دو لپوژ، بلاواتسکی، هیوستون استوارت چمبرلین (Houston Stewart Chamberlain)، مدیسون گرنت (Madison Grant) و هیتلر (که معتقد بود: «مخالفان واقعی آریایی‌ها، یهودیان هستند») در سیاست‌های نژادی آلمان نازی و احکام آریایی کردن در دهه‌های ۱۹۲۰، ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ میلادی به اوج خود رسید. در مدل پزشکی مخوف این عقیده، نابودی کامل «نژاد پست‌تری» که دارای صفات شبیه به انسان (Untermensch) است، شکلی مقدس به خود گرفت؛ بطوریکه این دیدگاه معتقد بود که سلامتی یک بدن منوط به برداشتن عضو بیمار است (Glover, pp. 57-65) و همین عقیده بود به هولوکاست انجامید.

هیوستن استوارت چمبرلن نویسنده‌ای آلمانی و انگلیسی‌تبار است که در «فرهنگ زندگینامه شهروندان» (Dictionary of National Biography) چاپ دانشگاه آکسفورد، از او به عنوان نویسنده‌ای نژادپرست یاد شده است. وی در کتابی با عنوان «بنیان‌های قرن نوزدهم»، تاریخ معاصر اروپا را عرصه تعارض دو نژاد آریایی و سامی معرفی می‌کند.

مدیسون گرانت نیز انسان‌شناس، مورخ و وکیل آمریکایی بود که فعالیت‌های او در خصوص نژادگرایی علمی (Scientific Racism) و به‌نژادی معروف است.

این عقیده که خاستگاه اولیه نژاد آریایی، شمال اروپا بوده است، در آلمان بسیار مورد توجه قرار گرفت، عده زیادی عقیده داشتند که آریایی‌های ودایی از لحاظ قومیتی همان گوت‌ها (Goths) و وندال‌ها (Vandals) و دیگر اقوام ژرمن باستان در دوره‌ای موسوم به «دوره مهاجرت‌ها» (Völkerwanderung) هستند. این عقاید اغلب با عقاید ضد سامی کاملاً در هم آمیخته بود. در حالیکه تمایز میان «آریاییان» و «سامیان» در سده نوزدهم (چنانکه پیش از این گفته شد) در اصل بر اساس تمایز زبانی پی‌ریزی شده بود.

گوت‌ها از قبایل ژرمنی شرقی بودند که به دو زیرمجموعه به‌نام‌های اوستروگوت‌ها و ویزوگوت‌ها تقسیم می‌شدند. این قبیله نقش مهمی در سقوط امپراتوری روم و ظهور قرون وسطی در اروپا ایفا کرد.
وندال‌ها نیز یکی دیگر از قبیله‌های ژرمنی شرقی بودند که در سده پنجم میلادی وارد قلمرو امپراتوری روم شدند و در سال ۴۲۹ میلادی تحت پادشاهی گایسریک (Genseric) وارد آفریقا شدند. آنان پیش از ورود به آفریقا در جنوب اسپانیا ساکن شده و در سال ۴۵۵ میلادی همچنان تحت فرماندهی گایسریک شهر رم را ویران کردند.

منظور از دوره مهاجرت‌ها (Migration Period) که به دوره هجوم بربرها (The Barbarian Invasions) نیز معروف است، دوره‌ای در حدود سال‌های ۸۰۰ تا ۴۰۰ قبل از میلاد است که طی آن مهاجرت انسان‌ها از اروپا به نواحی دیگر رخ داده است.

طبق عقاید نازیسم، به سامیان همانند بیگانگانی در بین اجتماع آریاییان نگریسته می‌شد و آنان به عنوان تغییردهندگان و تخریب‌کنندگان نظم و ارزش‌های اجتماعی معرفی می‌شدند که فرهنگ و تمدن را به سقوط و انحطاط می‌کشانند. از جمله کسانی که چنین عقایدی داشتند، می‌توان به استوارت چمبرلن و آلفرد روزنبرگ اشاره کرد که در بالاتر از آنان یاد کردیم. چنین عقایدی هنوز در میان عده‌ای از ناسیونالیست‌های تمامیت‌خواه ایرانی متداول است و گناه تمامی تیره‌روزی‌های خود را به گردن آنان می‌اندازند.

با توجه به پیروی ایدئولوژی نازی‌ها از عقاید افسانه‌ای «آریاصوفی» (که در بالا بدان اشاره شد)، نژاد آریایی یک نژاد برتر بود که تمدنی را پایه‌گذاری کرده بود که از حدود ده هزار سال پیش تمام جهان را از منطقه آتلانتیس/ آتلانتیک تحت سلطه خود در آورده بود. اما هنگامیکه دیگر نقاط جهان پس از تخریب آتلانتیس در هشت هزار سال قبل از میلاد، تحت سیطره اقوام دیگر قرار گرفت، این تمدن مورد ادعا رو به افول نهاد؛ چرا که نژادهای پست‌تر با نژاد آریایی مخلوط شدند. با این حال از نظر آنان، اختلاط نژادها با نژاد آریایی اثراتی از تمدن آریایی را در تبت (از طریق آیین بودایی)، در آمریکای مرکزی، آمریکای جنوبی و مصر باستان بر جای گذاشت (تاریخ تخریب آتلانتیس در توهمات آریاصوفی هشت هزار سال قبل از میلاد، یعنی دو هزار سال پس از بنیان‌گذاری این تمدن اعلام شده است). توهمات مذکور بر جنبه‌های محرمانه و درونی ایدئولوژی نازی‌ها اثر شگرفی گذاشت.

یک نظریه مبسوط اما کاملاً بر پایه حدس و گمان در مورد تاریخچه نژاد آریایی و ضد سامی را می‌توان در اثر مشهور آلفرد روزنبرگ با نام «افسانه قرن بیستم» دید. نوشته‌های او در مورد تاریخ باستان که با گمانه‌زنی‌های نژادی وی درهم آمیخته بود، موجب گسترش نژادپرستی در محافل آلمان در اوایل سده بیستم و بویژه پس از جنگ جهانی اول شد.

مجموعه این عقاید و برخی عقاید دیگر، در نازیسم برای استفاده از مفهوم «نژاد آریایی» به عنوان یک نژاد برتر، گسترش یافت. این نژاد برتر بصورت یک زیر مجموعه از نژاد آریایی که مساوی با نژاد شمال اروپا بود تعریف می‌شد. نازی‌های ناسیونالیست/ ملی‌گرا تلاش کردند که خلوص خون و نژاد آریایی را بوسیله برنامه‌های اصلاح نژادی (شامل وضع قوانین ممنوعیت ازدواج بین نژادی، عقیم‌سازی اجباری بیماران روانی و معلولان ذهنی و اعدام بیماران روانی بستری شده در آسایشگاه‌ها در قالب بخشی از برنامه مرگ آسان) حفظ کنند.

هاینریش هیملر (Heinrich Himmler) یکی از فرماندهان ارشد اس‌اس که هیتلر به او دستور داد راه حل نهایی یا هولوکاست را بکار بندد (Evans, 2008)، به ماساژور شخصی‌اش به نام فیلیکس کرستن (Felix Kersten) گفته بود که همواره یک نسخه از کتاب مقدس آریایی‌ها بنام بهَگَوَد گیتا (Bhagavad Gita) را همراه خود داشته است (بهگود گیتا یا باگاواد گیتا که به نام گیتا نیز شناخته می‌شود، کتابی مقدس و منظوم با ۷۰۰ بیت می‌باشد و بخشی از حماسه ماهابهاراتا به زبان سنسکریت باستان است)؛ زیرا این کتاب احساس گناهی را که به خاطر اعمالش داشته است، تسکین می‌داده و او احساس می‌کرده است که همانند آرجن/ آرجونای (Arjuna) رزمنده فقط به وظیفه‌اش عمل می‌کند و اعمالش هیچ ارتباطی به شخص او ندارند (Padfield, p.402). (آرجن یا آرجونا یکی از شخصیت‌های اصلی منظومه حماسی ماهابهاراتا است).

هیملر همچنین به آیین بودا علاقه‌مند بود و در موسسه‌اش به نام آنِنِربه (Ahnenerbe) تلاش می‌کرد که برخی از سنت‌های آیین‌های هندو و بودایی را با یکدیگر بیامیزد. آنِنِربه اطاق فکر آلمان نازی بود که خود را «جامعه مطالعاتی برای تاریخ باستانی عقلانیت» معرفی می‌کرد و در اول جولای سال ۱۹۳۵ بوسیله هاینریش هیملر، هرمان ویرت (Herman Wirth) و ریچارد والتر داره (Richard Walther Darré) تأسیس گردید. از نظر هیملر نام اصلی آیین گئوتامه بودا (Gautama Buddha) که ما امروزه آنرا آیین بودایی می‌نامیم «راه آریایی» (Wells, 1920) بود. هیملر در سال ۱۹۳۹ یک هیأت آلمانی را برای تحقیق درباره منشاء اقوام آریایی به تبت اعزام کرد.

در سال ۱۹۳۶ میلادی دو زیست‌شناس به نام‌های جولین هاکسلی (Julian Huxley) و آلفرد کورت هدون (Alfred Court Haddon) عقیده نازی و نژاد برتر آریایی را مورد استهزاء قرار دادند. آنها در کتاب «ما اروپاییان» (We Europeanse) نوشتند: «بنابر این، همسایه‌های ژرمنی ما به نژاد ژرمن قدیم نسبت داده شده‌اند که زیبا، دارای جمجمه‌های کشیده، بلند قامت، باریک، بدون احساس، شجاع، رُک، نجیب و دارای صفات مردانه هستند. اجازه بدهید که تصویری از این نژاد ژرمن بوسیله نمایندگان برجسته‌اش، بسازیم. اجازه بدهید که این شخصیت از لحاظ ظاهری بور و از نظر روحی بی‌احساس و شبیه به هیتلر باشد. همچنین از نظر کشیدگی جمجمه و رُک بودن مانند آلفرد روزنبرگ، از نظر بلندی قد و صداقت همانند گوبلز (Goebbels)، از نظر باریکی و نجابت شبیه گورینگ (Goering) و از نظر مردانگی و رُک‌گویی مثل استریچر (Streicher) باشد».

از هنگامی که آلمان نازی در سال ۱۹۴۵ از قوای متحدین شکست خورد، تشکیلات تازه‌ای به نام نئونازی به وجود آمد. بیشتر نئونازی‌ها مفهوم نژاد آریایی را از مفهومی که نازی‌ها بکار می‌بردند و آریایی‌های خالص را از نژاد ژرمن قدیم یا نوردیک در شمال اروپا می‌دانستند، به عقیده دیگری متوسل شدند که طبق آن، آریایی‌های واقعی تمام کسانی هستند که از نسل شاخه غربی یا اروپایی مردمان هندواروپایی هستند؛ زیرا این چنین تصور می‌شود که این دسته از مردمان هندواروپایی بسیار بیشتر به نژاد اصلی هندواروپایی‌های اولیه شباهت دارند. گرچه هندوآریاییان و شاخه هندوایرانی مردمان هندواروپایی در لفظ به عنوان آریایی پذیرفته شده‌اند، اما این عقیده میان آریاانگاران نئونازی وجود دارد که ایرانیان و هندیان آریایی خالص و واقعی نیستند و با اعراب و مغولان و دراویدیان و دیگران در هم آمیخته شده‌اند (Goodrick-Clarke, 2003). در بالاتر نیز دیدیم که میان آریاانگاران ستیزهایی بر سر میزان خلوص نژادی رایج است و هر دسته از آنان بنا به مصالح و منافع خود، آن دیگری را دارای خون خالص نمی‌داند. چنین طرزفکرهایی بارها موجبات خشونت‌ورزی‌های ضد بشری و نسل‌کشی‌ها را فراهم آورده است.

سفیدپوست‌های ناسیونالیست/ ملی‌گرای میانه‌رو که از نامیده شدن با عنوان «پان‌آریانیسم» شرم دارند، مایل هستند که یک حکومت فدرال آریایی را پایه‌گذاری کنند. چنین تصور می‌شود که آمریکای شمالی به عنوان بخشی از این حکومت فدرال، یک سرزمین جدید برای آمریکاییان انگلیسی- اروپایی (شامل آمریکاییان اروپایی و کانادایی‌های انگلیسی‌زبان) خواهد بود که به تصور آنان وینلند (Vinland) نامیده می‌شود. این کشور نوین، سرزمین‌هایی که امروزه ایالات متحده آمریکا و تمام کشور کانادا (به استثنای استان کبک) در آن قرار دارند را در بر می‌گیرد و پرچم ویلند را بکار خواهد برد.

از سوی دیگر، بنا به نظر یک انگلیسی نویسنده کتاب‌های علوم خفیه/ علوم غریبه به نام نیکولاس گودریک-کلارک (Nicholas Goodrick-Clark) بسیاری از نئونازی‌ها می‌خواهند که یک حکومت مطلقه / یکه سالار (Autocratic state) را پس از آلمان نازی پایه‌گذاری کرده و آنرا «امپراتوری غربی» بنامند. بین ناسیونالیست‌ها/ ملی‌گرایان نئونازی این عقیده وجود دارد که این قدرت پیشنهادی قادر خواهد بود که با به هم پیوستن زرادخانه‌های هسته‌ای چهار قدرت آریایی بزرگ، شامل ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه و روسیه تحت لوای یک نیروی نظامی واحد، همه جهان را تحت تسلط خود بگیرند(Goodrick-Clarke, p. 221).

این قدرت آنگونه که بوسیله نئونازی‌ها در نظر گرفته شده است، بوسیله رهبرمانندی (Führer-like) که ویندکس (Vindex) نامیده می‌شود، هدایت می‌گردد و تمام سرزمین‌هایی که نژاد آریایی در آن ساکن هستند را در بر می‌گیرد. از نظر آنان، در این نظام حکومتی فقط این دسته از آریاییان شهروندان کامل به حساب می‌آیند. آنان بر این تصورند که «امپراتوری غربی» در یک برنامه قوی و پویا، اکتشافات فضایی را آغاز خواهد کرد و این برنامه بوسیله نژاد برتری از آریاییان که توسط مهندسی ژنتیک بوجود آمده و انسان کهکشانی/ هومو گلاکتیکا (Homo Galactica) نامیده می‌شود، پیگیری خواهد شد. مفهوم قدرت مطلقه غربی (Western Imperium) که در جملات پیشین شرح آن رفت بر اساس برداشتی از مفهوم قدرت مطلقه است که در سال ۱۹۴۷ میلادی در کتابی با عنوان «امپراتوری- فلسفه تاریخ و سیاست» توسط نظریه‌پرداز سیاسی آمریکایی به نام فرانسس پارکر یوکی (Francis Parker Yockey) نوشته شد. این کتاب بعدها در سال ۱۹۹۰ توسط فردی انگلیسی به نام دیوید میات (David Myatt) ویرایش و گسترده‌تر شد و بصورت یک جزوه منتشر گردید.

نئونازی‌های آریاانگار دارای یک بخش مذهبی نیز هستند. این بخش مذهبی نئونازی‌ها که در شهر وین در اتریش قرار دارد «تمپله هوگز شافت» (Tempelhofgesellschaft) نامیده می‌شود و در سال ۱۹۹۰ میلادی پایه‌گذاری شده است. این مؤسسه مذهبی آنچه را که اصطلاحاً مارسیونیسم (Marcionism) یا مذهب مرقیون نامیده می‌شود، آموزش می‌دهد. افراد این مؤسسه جزوه‌هایی را منتشر می‌کنند که در آنها ادعا شده است نژاد پاک آریایی در اصل از ستاره دَبَران (چشم گاو/ پرنورترین ستاره صورت فلکی ثور یا گاو) به کره زمین و به منطقه آتلانتیس آمده‌اند.

استفاده از نظریه نژاد آریایی برای مقاصد یهودستیزی موجب پیدایش نازیسم گردید و منجر به یکی از فجیع‌ترین جنایات علیه بشریت شد که همگان از آن مطلع هستند.

آریایی پس از جنگ جهانی دوم و در دوره معاصر: در پایان جنگ جهانی دوم، واژه «آریایی» در بین تعداد زیادی از مردم معنای آرمانی و خیالی خود را از دست داد و به واژه‌ای تبدیل شد که با نژادپرستی نازی‌ها مرتبط بود. از آن پس در نزد تعدادی از پژوهشگران دو اصطلاح «هندوایرانی» و «هندواروپایی» بیشترین کاربرد را بجای اصطلاح غیر ضروری «آریایی» پیدا کرد. اکنون واژه آریایی در برخی از  کاربردهای پژوهشی، فقط بصورت «هندوآریایی» و برای توصیف نیمه هندی خانواده «زبان‌های هندوایرانی» و اشاره به کسانی که به زبان‌های شمال هند صحبت می‌کنند، به حیات خود ادامه داده است. به عنوان نمونه، خانواده زبان‌هایی که شامل زبان سنسکریت و زبان‌های امروزی مانند هندی، اردو و بنگالی است، در این گروه قرار دارند. یکی از پژوهشگران اطمینان داده است که دو اصطلاح «هندوآریایی» و «آریایی» احتمالاً برابر نیستند و چنین برابری‌ای بوسیله شواهد تاریخی پشتیبانی نمی‌شود (Kuiper, 1991).

امروزه در نظر عموم دانشمندان بکارگیری واژه آریایی به عنوان مترادفی برای واژه «هندواروپایی» و به میزان کمتر برای «هندوایرانی» کاربردی منسوخ و مخالف رویه علمی دارد و بکار بردن اصطلاح آریایی برای نامیدن هندواروپایی‌زبانان را با عنوان «خطایی که باید از آن پرهیز گردد» (Witzel, pp. 1-115) قلمداد می‌کنند. اگرچه هنوز این واژه گاهگاه ممکن است در تحقیقات قدیمی‌تر یا در نوشته‌های کسانی که به کاربردهای قدیمی‌تر این واژه عادت دارند، دیده شود.

با این حال، برخی از نویسندگان داستان‌های علمی- تخیلی و عامه‌پسند، همچون جورج ولز (Wells, 1920) انگلیسی و پائول اندرسون (Poul William Anderson) آمریکایی، و نیز تعدادی از محققان مانند کولین رنفرو (Andrew Colin Renfrew) انگلیسی در نوشته‌هایی که برای رسانه‌های عمومی تهیه می‌شد، به استفاده از واژه «آریایی» برای نامیدن «همه هندواروپایی‌ها» ادامه دادند. رنفرو  در سال ۱۹۸۹ واژه آریایی را در مقاله‌ای در مجله ساینتیفیک اَمریکن (Scientific American) در معنای ساقط شده آن یعنی مترادف با «هندواروپایی» استفاده کرده است (Renfrew, 1989).

امروزه دریافتی از نژاد آریایی به عنوان یک گروه نخبه که بر سایر نژادها برتری دارد، فقط در میان ملی‌گراهای راست افراطی مانند نئونازی‌ها و ناسیونالیست‌های ایرانی، و نیز در رسانه‌های قدرت‌های استعماری و سلطه‌گر به حیات خود ادامه داده و در میان دانشمندان و افکار عمومی جهان منقرض شده است.

در یک پس‌زمینه سیاسی- اجتماعی در اروپا، عقیده نژاد آریایی شامل اروپایی‌های سفیدپوست که فقط مردمان غرب را بدون در نظر گرفتن شاخه شرقی مردمان هندواروپایی در بر می‌گیرد، معمولاً بوسیله ناسیونالیست‌ها/ ملی‌گرایان سفیدپوست نمایندگی می‌شود. آنان با این طرز تفکر قصد دارند از مهاجرت شرقیان و مسلمانان از خاورمیانه و آفریقا به اروپا جلوگیری کنند و نیز مهاجرت مکزیکی‌ها به ایالات متحده را محدود نمایند. این افراد احساس می‌کنند مهاجرت بیش از اندازه مردمان غیر سفیدپوست یک تجاوز ناخوشایند به اروپا، شمال آسیا، ارمنستان، بخش انگلیسی‌زبان آمریکا و کانادا، بخش جنوبی آمریکای لاتین، استرالیا و نیوزیلند است، چرا که این مناطق را وطن اصیل آریایی‌ها می‌دانند (Goodrick-Clarke, 2003). آنان همچنین استدلال می‌کنند که تجاوز گسترده مهاجران به این مناطق سبب شیوع درگیری‌های قومی همانند آشوب کرونولا در سال ۲۰۰۵ در استرالیا و ناآرامی‌های قومی در سال ۲۰۰۵ در فرانسه می‌گردد.

آریایی و استعمار بریتانیا در هند: برخی از مدل‌های مهاجرت هندوآریاییان، مهاجرت‌های پیش‌تاریخی اقوام هندوآریایی اولیه را این گونه توصیف می‌کنند که این اقوام نخست به سمت زیستگاه‌های تاریخی تأیید شده در جنوب غربی شبه‌قاره هند مهاجرت کرده‌اند و از آنجا نیز به سرتاسر مناطق شمالی هندوستان کوچیده‌اند. منشاء اولیه ادعاهای مربوط به مهاجرت اقوام هندوآریایی مبتنی بر برخی فرضیه‌های تأیید نشده زبان‌شناختی بود (Bryant, 2001) و مطالعات ژنتیکی اخیر در صحت ادعاهای نژادی پیشین در این زمینه تردید ایجاد کرده است.

در خلال این سال‌ها در هند، حکومت استعماری بریتانیا از ادعاهای گوبینو در مسیر دیگری بهره‌برداری کرد و اندیشه «نژاد برتر آریایی» را گسترش داد، چرا که این ایده سبب همسویی سیستم طبقاتی هند با مطامع امپریالیستی می‌شد (Thapar, 1996; Leopold, 1974). تعبیر بریتانیایی نژاد برتر آریایی در شکل کاملاً توسعه یافته آن، یک تفکیک نژادی «آریایی» و «غیر آریایی» را در بین لایه‌های مختلف طبقات اجتماعی هند پیش‌بینی و معین کرده بود. بطوری که طبقات بالاتر اجتماع آریایی دانسته می‌شدند و طبقات پایین‌تر غیر آریایی به حساب می‌آمدند. این ترفندها نه فقط اجازه داد که حکومت بریتانیا خودش را به عنوان طبقه بالای اجتماع معرفی کند، بلکه اجازه داد طبقه برهمن (Brahmans) نیز خود را هم‌طبقه بریتانیا معرفی کند. بعدها این نظریه نژاد برتر آریایی سبب ارائه تفسیر مجددی از تاریخ هند هم از جنبه نژادپرستانه/ راسیستی و هم در جناح مقابل، از جنبه ملی‌گرایانه/ ناسیونالیستی شد.

ملی‌گرایان هندی از یک تفسیر خاص در ارتباط با شناسایی نژاد آریایی که توسط ماکس مولر ارائه شده بود، برای استفاده از اصطلاح آریایی به عنوان یک نام ملی بهره‌برداری کردند. این موضوع اخیراً در میان ناسیونالیست‌های هند موسوم به تشکیلات زعفران (the Saffron Brigade) با نظریه‌ای تحت عنوان «آریاییان بومی» یا «نظریه خارج از هند» (که البته مورد مخالفت بسیاری از پژوهشگران است) مطرح شده و آنان درصدد یافتن خاستگاهی هندی برای آریایی‌های هندواروپایی هستند. در هر دوی این نظریه‌ها ادعا می‌شود مردمی که به زبان‌های هندوآریایی صحبت می‌کنند، نه مهاجران آسیای مرکزی به هند، که در واقع بومیان شبه‌قاره هند بوده‌اند. بنابر این، سرچشمه زبان‌های هندواروپایی شبه‌قاره هند است و خانواده زبان‌های هندواروپایی از آنجا به وسیله یک سلسله مهاجرت‌ها به سایر مناطق پراکنش یافته‌اند. این نظریه با تئوریِ پذیرفته شده مبنی بر مهاجرت قبایل هندوآریایی از آسیای مرکزی به هند مغایرت دارد.

اما با این ده‌ها سال گذشت تا در سال ۲۰۰۹ میلادی در مرکز «مطالعات زیست‌شناسی سلولی و مولکولی» در هند، مطالعه‌ای با همکاری دانشکده پزشکی دانشگاه هاروارد و چند موسسه تحقیقاتی دیگر انجام شود که در آن تعداد پانصد هزار شاخصه ژنتیکی ژنوم ۱۳۲ نفر که متعلق به ۲۵ گروه قومی از ۱۳ استان هند و از طبقات مختلف بوده‌اند، بررسی و تحلیل شده است. این مطالعه اطمینان می‌دهد که بر اساس غیر ممکن بودن شناسایی شاخصه‌های ژنتیکی در بین طبقات مختلف هند، طبقات اجتماعی در جنوب آسیا در طول شکل‌گیری جامعه هند در خارج از ساختار قبیله‌ای سنتی بوجود آمده‌اند و این طبقات اجتماعی محصول حمله اقوامی موسوم به آریایی و غلبه آنان بر مردمان دراویدی نیست.

بحث‌های تاریخی در مورد مهاجرت اقوام هندوآریایی یا مناقشه بین نژادهای وهمی آریایی و دراویدی در هند، برای مدت‌های طولانی و تاکنون بصورت عاملی تفرقه‌افکن و جدال‌آمیز باقی مانده است و بر مناقشات اجتماعی، سیاسی و مذهبی تأثیر می‌گذارد.

قوم دراویدی اصطلاحی است که برای اشاره به گروه‌های متعدد از مردمانی که زبان بومی آنان به خانواده زبان‌های دراویدی تعلق دارد، بکار می‌رود. حدود ۲۲۰ میلیون نفر در جنوب هند به این زبان‌ها صحبت می‌کنند.

آریایی و استعمار بریتانیا در ایران: سیاست‌های استعماری و آریاپرستانه بریتانیا همزمان با هند در ایران نیز متداول شد. بانی این ترفند در ایران یکی از زرتشتیان هند به نام اردشیر جی ریپورتر بود که عامل ارتباطی و اجرایی برنامه‌های سلطهٔ بریتانیا در ایران، و نیز جاسوس و رئیس سرویس مخفی اطلاعات بریتانیا (Secret Intelligence Service) در ایران بود. او جانشین عامل قبلی بریتانیا در ایران یعنی مانکجی هاترا شده بود که در سال ۱۲۷۰ هجری قمری/ ۱۸۵۴ میلادی به ایران آمده بود و در اواخر پادشاهی ناصرالدین‌شاه قاجار در سال ۱۳۰۷ هجری قمری/ ۱۸۹۰ میلادی در تهران درگذشته بود.

یکی از برنامه‌های اردشیر ریپورتر، القا و اجرای نظریات نژادپرستانه بریتانیایی در ایران بود. او از جمله وظیفه داشت که نام «آریا» و «نژاد آریایی» و نیز ادعای موهوم مهاجرت آنان به ایران را که همگی اینها برای ایرانیان ناشناخته بود، رواج و گسترش دهد تا «بخشی از ایرانیان خود را از نژاد آریایی بدانند» و «بخشی دیگر از ایرانیان خود را از نژاد آریایی ندانند». امثال اینچنین ترفندها، از جمله مأموریت‌های او برای ترویج اختلافات قومیتی در میان مردم بود.

اردشیر ریپورتر، در ادامه فعالیت‌های آریایی‌گرایی خود، یک مدرسه جاسوسی تحت پوشش نام مدرسه علوم سیاسی در تهران تأسیس کرد و خود تدریس درس ایران باستان آنرا به عهده گرفت. عده‌ای از ایران‌شناسان انگلیسی و از جمله رابرت زنر (نویسنده کتاب زروان) و دیوید نیل مکنزی (نویسنده فرهنگ کوچک زبان پهلوی) از اعضای این آموزشگاه جاسوسی بودند. او مشوق و حامی گروهی از شخصیت‌های فرهنگی بود که از خواست او که خواست دولت بریتانیا بود، پیروی کنند. این در حالی بود که همکاران دیگر او در کشورهای همسایه، با رویکردی به ظاهر متناقض اما کاملاً هماهنگ با یکدیگر، به دنبال بسط القائات آریایی‌ستیزیِ توأم با ترویج عرب‌گرایی و ترک‌گرایی بودند. او همچنین ترتیبی داد تا هرگونه بنای ناشناخته باستانی که کارکردی نامعلوم دارد، به عنوان آتشکده شناسایی و نامگذاری شود. علاوه بر این، ترتیبی داد تا با مشارکت پارسیان هند تعدادی آتشکده در تهران، یزد و کرمان ساخته شود و با تبلیغات مستمر، قدمت آنها به عصرهای کهن منسوب گردد.

به دنبال این ماجرا، نخستین رگه‌های ملی‌گرایی/ ناسیونالیسم متعصبانه ایرانی را می‌توان در نوشته‌های سده نوزدهم اشخاصی نظیر میرزا فتحعلی آخوندی/ آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی پیدا کرد. ناسیونالیست‌های ایرانی همسو با دیدگاه‌های شرق‌شناسان و القائات استعماری بریتانیا تمایل به اثبات برتری مردمان آریایی و متقابلاً تحقیر مردمان سامی را دارند. آنان از شاهنشاهی‌های آرمانی باستانی که البته فقط منحصر است به هخامنشیان و ساسانیان، داد سخن سر می‌دهند (Adib-Moghaddam, 2006).

اردشیر پس از چهل سال فعالیت در ایران در سال ۱۳۱۲ هجری شمسی در تهران درگذشت و بزودی پسرش شاپور پس از چند سال آموزش در خارج از کشور به جانشینی او گمارده می‌شود. سیاست‌های بریتانیا در القائات آریایی‌گرایی و باستان‌گرایی در زمان شاپور ریپورتر تا حدی تغییر می‌کند و روندی متفاوت با آنرا در پیش می‌گیرد. رویکردهایی که هر چند در ظاهر مغایر یکدیگرند، اما همگی بر بنیان بنیادگرایی و تعصب و افراط‌گری استوار بودند. دلیل این تغییر رویه تاکنون بدرستی دانسته نشده است، اما گمان می‌رود که همراهی نکردن و مقاومت افکار عمومی و شخصیت‌های ممتاز فرهنگی؛ نفرت جهانی از اصطلاح آریا و آریایی که پس از جنایت‌های هیتلر و آلمان نازی در بحبوحه جنگ جهانی دوم گسترش یافته بود؛ و نیز منافع بیشتری که در حمایت از گرایش‌های دیگر می‌دیدند؛ در این تغییر رویه دخیل بوده است.

شاپور در راه‌اندازی و اجرای کودتای ۲۸ مرداد علیه مردم ایران (که آنرا عملیات چکمه یا عملیات آژاکس می‌نامیدند) با آمریکاییان همکاری و مشارکت داشت و از عوامل اصلی سقوط دولت مصدق و ناکامی ایرانیان بود. شاپور رپورتر پس از انجام این برنامه از وزارت امور خارجه آمریکا پاداشی برای خدمات درخشان خود دریافت می‌کند و همچون پدرش به خاطر خدمات شایانی که به دولت بریتانیا کرده‌ بود، مفتخر به دریافت مدال امپراطوری بریتانیا و لقب «سِر» می‌شود.

شاپور نیز به مانند پدرش اهل نوشتن یا سفارش به نوشتن کتاب‌های قلابی و دروغ‌پردازی‌هایی با مقاصد خاص بوده است. اگر پدرش دستی در تولید کتاب‌ها و ترجمه‌های مجعول و منسوب به دوران باستان داشت، او به متون سیاسی روی آورده بود. نمونه‌ای از اینها کتابی است که در سال ۱۳۷۷ و با عنوان بزرگترین رویارویی شرق و غرب در تهران با ترجمه محسن اشرفی به چاپ رسید. کتابی که جز به زبان فارسی به زبان دیگری موجود نیست و شاپور ریپورتر نویسنده آن بوده و آنرا با نام مخفی «آرین رنجی شری» منتشر کرده بود. گویا شاپور چند کتاب دیگر نیز به سفارش بریتانیا نوشته بوده است. کتاب‌هایی که در آنها در لباس یک مدافع کمونیسم فرو می‌رود تا به تخریب آن بپردازد و یا کتاب مجعول خاطرات ابوالقاسم لاهوتی که برای تخریب او نوشته بوده است.

شاپور تا حدود انقلاب ۱۳۵۷ در تهران بوده است. او در اوایل دهه ۱۳۵۰ ترتیب یک معامله یکصد میلیون پوندی خرید سلاح و جنگ‌افزار از بریتانیا را می‌دهد و پس از انجام آخرین مأموریت‌ خود برای همیشه از ایران خارج می‌شود (Phythian, p. 89; Louis, p. 775).

چشم‌اندازی به آینده: تأکید و تکیه بر مفاهیم نژادی و نژاد آریایی رویه‌ای است که همچنان مورد سوءاستفاده قدرت‌های استعماری و نفاق‌افکنان قرار دارد: یک روز آریایی دانستن و روز دیگر آریایی ندانستن. در حالیکه هر دو ادعای «از نژاد آریایی بودن» یا «از نژاد آریایی نبودن»- چنانکه در بالا دیدیم- نادرست و وهمی و ترفندی برای سلطه بر مردم بوده و مفهومی به نام نژاد آریایی وجود خارجی ندارد. سلطه‌گران به صلاح خود می‌دانند که همواره بخشی از مردم خود را آریایی بدانند و بخشی دیگر خود را آریایی ندانند و این تعارض تداوم داشته باشد.

«نژاد آریایی» اصطلاح و مفهومی است که بدون آنکه ایرانیان یا هندیان در ساخت آن نقشی داشته باشند، در اروپا و در ۱۵۰ سال گذشته وضع شد و به نام آن انسان را و از جمله ایرانیان و هندیان را به زنجیر کشیدند و قربانی کردند. این نامی است که بارها در ترکیب و همزیستی با فاشیسم و نازیسم موجبات رنج انسان و کشتار دسته‌جمعی نوع بشر در هر چهار قاره جهان را به همراه داشته است.

اصطلاح «آریا/ آریایی» (همچون شکل امروزی آن یعنی «ایران») در میان فرهنگ‌ها و مدنیت‌های باستان مفهومی فرهنگی و جغرافیایی داشته و دلالت بر مفاهیم نژادی نمی‌کرده است.

بخش دوم) مهاجرت آریاییان: فرضیه‌ای مبهم است که از سده نوزدهم میلادی مطرح گردیده و تاکنون به‌رغم تکرار فراوان به اثبات نرسیده است. به موجب این فرضیه، مردمان امروزی ایران بازماندگان آریاییانی هستند که از سرزمین‌های دوردستِ شمالی به سوی جنوب و سرزمین فعلی ایران کوچ کرده‌اند و مردمان بومی و تمدن‌های این سرزمین را از بین برده و خود جایگزین آنان شده‌اند.

به نظر می‌رسد که طرح این فرضیه بیش از آنکه متکی بر شواهد تاریخی باشد، متکی بر اهداف سیاسی و نژادپرستانه بوده است (← بخش یکم در همین مدخل).

نگارنده با دلایلی که در ادامه می‌آورد، در وجود چنین مهاجرتی ابراز تردید کرده و بر این باور است که جدا کردن مردمان ساکن این سرزمین به دو تبار یا نژاد گوناگون و مستقل «آریایی» و «پیش‌آریایی/ بومی» پنداری است که شواهد و دلایل علمی از آن پشتیبانی نمی‌کند و صرفاً تصوری می‌باشد که بسیار فراگیر شده است.

با این حال منظور از تردید یا رد فرضیه مهاجرت آریاییان، رد امکان وقوع کوچ‌ها و مهاجرت‌های کوچک و مقطعی در ایران نیست. جوامع بشری و گروه‌های انسانی به دلایل متعدد (و از جمله ناامنی‌ها و تجاوزهای زیاده‌خواهان و سلطه‌جویان) همواره به نواحی دیگر نقل مکان کرده‌اند و خواهند کرد. منظور ما در اینجا ابراز تردید در فرضیه معروف مهاجرت بزرگ آریاییان به ایران بوده و منظور از ایران، نه تنها مرزهای فعلی آن، بلکه فلات ایران است. همچنین دامنه بررسی ما در اینجا پراکندگی و گسترش گونه‌های نخستین تبار بشری در دوران‌های بسیار دیرین و از خاستگاه‌های آغازین خود نمی‌باشد.

۱- طرح مسئله: بیشتر منابع تاریخی، مردمان امروزه ایران را بازماندگان آریاییانی می‌دانند که از سرزمین‌های دوردستِ شمالی به سوی جنوب و سرزمین فعلی و فلات ایران کوچ کرده‌اند و مردمان بومی و تمدن‌های این سرزمین را از بین برده و خود جایگزین آنان شده‌اند.

تاریخ این مهاجرت‌ها با اختلاف‌های زیاد در دامنه وسیعی از حدود ۳۰۰۰ سال تا ۵۰۰۰ سال پیش؛ و خاستگاه اولیه این مهاجرت‌ها نیز با اختلاف‌هایی زیادتر، در گستره وسیعی از غرب و شمال و مرکز اروپا تا شرق آسیا، حوزه دریای بالتیک، شبه‌جزیره اسکاندیناوی، دشت‌های شمال آسیای میانه و قفقاز، سیبری و حتی قطب شمال ذکر شده است. دامنه وسیع این اختلاف‌ها، خود نشان‌دهنده سستی نظریه‌ها و کمبود دلایل و برهان‌های اقامه شده برای آن است.

اغلب متون تاریخیِ معاصر، این خاستگاه‌ها و این مهاجرت بزرگ را تنها با چند جمله و عبارت کوتاه و مبهم و غیر دقیق به پایان رسانده‌ و این مبادی مهاجرت را دقیقاً معرفی نکرده و آنرا بطور کامل و کافی مورد بحث و تحلیل قرار نداده‌اند. در این متون اغلب به رسم نقشه‌ای با چند فلش بزرگ اکتفا شده است که از اقصی نقاط سیبری و از چپ و راست دریای کاسپین/ مازندران به میانه ایران زمین کشیده شده است.

با اینکه برخی از دانشمندان از جمله لایبنیتس (Leibnitz)، توماس یانگ (Young)، ارنست رنان (Renan)، و داربو دوژو بنـویل (De jubainville)، بر مسیرهای مهاجرتی بر خلاف جهت این فلش‌ها اعتقاد داشتند (مالوری، ص ۱۵ تا ۳۱)، اما این نکته مهم مورد توجه دانشمندان قرار نگرفت و حتی محققان ایرانی نیز به آن بی‌اعتنایی نشان دادند و از جمله همچنان صحبت از خاستگاهی بنام فرهنگ «اَندرونووو» (Andronovo) و «اَفَنَسیفو» (Afanasievo) در جنوب سیبری نمودند (مالوری، ص ۸۰).

از سوی دیگر می‌دانیم که مهاجرت‌های انسانی و جابجایی تمدن‌ها در طول تاریخ همواره به دلیل دستیابی به «شرایط بهتر برای زندگی» بوده است. در دوران باستان این «شرایط بهتر» بویژه عبارت از آب فراوان‌تر و خاک حاصلخیزتر بوده است. این فراوانی آب و مرغوبیت و حاصلخیزی خاک، موجب افزایش کمی و کیفی محصولات کشاورزی، فرآورده‌های دامداری، و منابع گیاهی و جانوری می‌شده است.

اگر چنانچه بتوانیم دلایلی برای این گمان فراهم سازیم که در روزگار باستان ویژگی‌های آب‌وهوایی و چشم‌انداز طبیعی در نجد ایران مناسب‌تر از روزگار فعلی بوده است؛ و از سوی دیگر مشخص شود که خصوصیات آب‌وهوایی در سرزمین‌های شمالی ایران نامناسبتر از امروز و حتی روزگار باستان بوده است؛ می‌توانیم چنین مهاجرت بزرگی به ایران امروزی را با تردید مواجه کنیم و حتی احتمال مهاجرت‌هایی از ایران به نقاط دیگر جهان را مطرح سازیم.

از آنجا که رشد و ازدیاد جمعیت همواره در زیست‌بوم‌های مناسب و سازگار با انسان رخ داده است، بعید به نظر می‌رسد که جوامع کهن، سرزمینِ با اقلیم مناسب و معتدل ایران را نادیده گرفته و در سرزمین‌های همیشه سرد و یخبندان سیبری، روزگار بسر برده و پس از آن متوجه ایران شده باشند. از سوی دیگر با اینکه وام‌واژه‌های بسیاری بر اثر مهاجرت‌هایی از ایران به سرزمین‌های دیگر، در مجموعه واژگان زبان‌های دیگر راه یافته است؛ اما تاکنون هیچگونه نشانه‌ای از وام‌واژه‌های ساکنان فرضیِ موسوم به «پیش‌آریایی» در فلات ایران شناخته نشده است.

ما در این گفتار به این فرضیه خواهیم پرداخت که ایرانیان یا آریاییان «به ایران» کوچ نکردند، بلکه آنان از جمله همان مردمان بومیِ ساکن در ایران هستند که «در ایران» و «از ایران» کوچ کردند و پراکنش یافتند.

۲- شواهد باستان‌زمین‌شناسی
الف- وضعیت آب و دریاهای باستانی: آب‌وهوای کره زمین بخاطر نوسان‌هایی در حرکات و مدار چرخش آن با تغییرات و دگرگونی‌هایی مواجه می‌شود که نوسان در میزان تشعشع‌های خورشیدی نیز در آن بی‌تاثیر نیست. از جمله عوامل دیگرِ تاثیر‌گذار در تغییرات آب‌وهوایی، می‌توان از تبادلات انرژی حرارتی بین درون کره زمین و پوسته آن، و همچنین عبور زمین از میان ابرهای‌ کیهانی نام برد (استروو، ص ۲۸۱؛ تئوبالد، ص ۱۱۶ تا ۱۱۸؛ احمدی، ص ۲۶۹). اما به نظر می‌رسد که فعالیت‌ آتشفشان‌ها و پخش غبار و خاکستر آتشفشانی در جو زمین، تأثیری بیشتر از عوامل دیگر داشته است (Robock, p. 128). گرد و غبار آتشفشانی، امواج کوتاه خورشیدی را منعکس می‌سازند و تشعشع امواج بلند زمین بدون هیچ اتلافی از آنها عبور می‌کند. مقادیر زیاد گردوغبار آتشفشانی می‌تواند درجه حرارت سطح زمین را تا حدود زیادی کاهش داده و منجر به ایجاد دوره‌های یخچالی شود (عساکره، عصر یخبندان کوچک، ص ۴۴ تا ۴۶).

این نوسان‌ها یکی از مهم‌ترین دلایل ایجاد دوره‌های متناوب سرد و گرم، یا یخبندان و بین یخبندان در کره زمین به حساب می‌آید. چهار دوران متأخر یخبندان یا یخچالی در کره زمین بنام‌های «گونز»، «میندل»، «ریس» و «وورم» شناخته شده‌اند که آخرین آنها یا وورم، خود به چهار دوره «وورم ۱» تا «وورم ۴» نامگذاری شده است (بربریان، ص ۵۸).

آخرین دوره یخبندان وورم یا وورم ۴،  در حدود ۱۴.۰۰۰ سال پیش آغاز شده و در حدود ۱۰.۰۰۰ سال پیش پایان یافته است. در حالیکه از ۱۸.۰۰۰ تا ۱۴.۰۰۰ سال پیش یک مرحله بین یخچالی را سپری کرده است و یخبندان ماقبل آخر، قبل از ۱۸.۰۰۰ سال پیش بوده است (معتمد، ص ۵۴ و ۱۱۴). وجود گرده‌های گیاهی سردزی بنام آرتمیسیا از لایه‌های ماقبل ۱۲.۰۰۰ سال پیش، از جمله دلایل آب‌وهوای سرد وورم ۴ است (مجیدزاده، آغاز شهرنشینی در ایران، ص ۸۱ و ۸۳). بجز این یک دوره یخبندان میانیِ دیگر در فاصله ۸۵۰۰ تا ۷۵۰۰ سال پیش به وقوع پیوسته است (بربریان، ص ۵۹).

به دلیل اینکه محدوده بررسی ما را زمان‌های پس از شکل‌گیری تمدن بشری تشکیل می‌دهد، از ذکر دوره‌ها و زمان‌های یخبندان‌های کهن‌تر چشم‌پوشی می‌کنیم. همچنین تاریخ دقیق دوره‌های یخبندان و از جمله دوره آخر آن، در آثار مختلف با تغییراتی درج شده است که محدوده اندک این تغییرات تأثیری در بررسی ما نخواهد داشت.

دوره‌های یخبندان موجب ایجاد یخچال‌های بزرگ و وسیع در قطب‌ها و کوهستان‌های مرتفع ‌شده و در سرزمین‌های عرض‌های میانی و از جمله ایران به شکل دوره‌های بارانی و بین‌بارانی نمودار می‌شود. دوره‌های بارانی همزمان با دوره‌های بین‌یخچالی و دوره‌های بین‌بارانی همزمان با دوره‌های یخچالی دیده شده‌اند.

رسوب‌های چاله‌های داخلی نشان می‌دهد که ایران در دوره‌های گرم بین ‌یخچالی شاهد بارندگی‌های شدیدی بوده که موجب برقراری شرایط آب‌وهوای مرطوب و گسترش جنگل‌ها در نجد ایران شده (احمدی، ص ۲۶۷ و ۲۸۶ و ۲۸۸) و در دوره‌های سرد یخچالی به استقبال شرایط آب‌وهوایی سرد وخشک می‌رفته است.

پس در ۱۰.۰۰۰ سال پیش، با پایان یافتن آخرین دوره یخبندان، شرایط آب‌وهوایی گرم و مرطوب در ایران آغاز می‌شود که در ۸۵۰۰ سال پیش به یک دوره سرد و خشکِ دیگر دچار آمده و در حدود ۷۵۰۰ سال پیش پایان می‌پذیرد. از این زمان تا به امروز روند گرم شدن دائمی زمین (بجز برخی یخبندان‌های کوچک و کوتاه مدت) ادامه پیدا می‌کند.

شواهد باستان‌زمین‌شناسی نشان می‌دهد که از ۷۵۰۰ سال پیش با آغاز دوره گرم و مرطوب و عقب‌نشینی یخچال‌ها به سوی شمال، به مرور بر میزان بارندگی‌ها افزوده می‌شود. بطوریکه در حدود ۶۰۰۰ سال تا ۵۵۰۰ سال پیش به حداکثر خود که ۴ تا ۵ برابر میزان متوسط امروزی بوده است، می‌رسد (ماسون، ص ۲۰ تا ۴۴؛ بربریان، ص ۶۰؛ معتمد، ص ۷۱ تا ۸۵ و ۲۱۰ و ۲۳۱ و ۲۳۵؛ احمدی، ص ۲۸۹ و ۴۰۶؛ الدر، ص ۲۵). متعاقب آن آب دریاچه‌های داخلی بالا می‌آید و به بالاترین سطح خود می‌رسد و تمامی چاله‌ها، کویرها، دره‌ها و آبراهه‌ها پر از آب می‌شوند. این دوره‌ای است که در اساطیر ملل مختلف با نام‌های گوناگون و از جمله توفان عصر جمشید و توفان نوح یاد شده است.

افزایش بارندگی و طغیان رودخانه‌ها یکبار دیگر در حدود ۴۵۰۰ سال پیش شدت می‌گیرد (بربریان، ص ۶۰؛ احمدی، ص ۲۲۴). اما بزودی بارندگی‌ها پایان یافته و در حدود ۴۰۰۰ سال پیش خشکسالی و دوره گرم و خشک آغاز می‌شود که در ۳۸۰۰ سال پیش به اوج خود می‌رسد (معتمد، ص ۲۱۰) و همانطور که پس از این خواهیم دید، این زمان مصادف با جابجایی بزرگ تمدن‌ها در فلات ایران و افول و خاموشی بسیاری از سکونتگاه‌ها و شهرها و روستاهای باستانی ایران است.

شرایط مرطوب آب‌وهوایی که در فاصله ۷۵۰۰ تا ۴۰۰۰ سال پیش در ایران حکمفرما بوده است را دلایل دیگری نیز پشتیبانی می‌کند:

– وجود دره‌های آبرفتی وسیع که نشان از وجود آب و نم بیشتر درگذشته است.
– وجود رسوب‌های کم شورتر و سفره‌های آب قدیمی‌ترِ شیرین که شرایط بهتری را عنوان می‌کند.
– وجود آثار گیاهان نواحی معتدل نظیر بتولا و اپیسه‌آ.
– وجود تپه‌های عظیم ماسه‌ای و پُرشدگی‌های دره‌ها به وسیله رسوب‌های بادی که افزایش خشکی در زمان‌های معاصر را نشان می‌دهد.

دوره‌های یخبندان موجب افزایش یخچال‌ها در قطب‌ها و در نتیجه پایین رفتن آب دریاهای آزاد می‌شود. اما سرمای هوا و نبود تبخیر آب، موجب بالا آمدن آب در دریاچه‌های داخلی می‌شده است. پس در دوره‌های یخچالی سطح آب در دریاهای آزاد پایین و در دریاچه‌های بسته داخلی بالا می‌رفته است. این تغییر سطح باعث می‌شده تا در دوره‌های سرد یخبندان، سطح خلیج فارس تا ۹۰ متر پایین‌تر برود و بخش‌های وسیعی از آن خشک شود و در دوره‌های گرم بین ‌یخبندان، سطح آن به اندازه‌ای بالا بیاید که همچون ۶۰۰۰ سال پیش و همزمان با دوره گرم و پر بارانی که از آن نام بردیم، تا ۱۵۰ کیلومتر در داخل بین‌النهرین و خوزستان پیشروی کند و رودهای کارون، کرخه، دجله و فرات بطور جداگانه به آن بریزند (معتمد، ص ۵۴ و ۲۱۱).

بنابر این در دوره‌های سرد یخبندان، نبود تبخیر آب و راه نیافتن به دریاهای آزاد، باعث بالا آمدن سطح آب دریاچه‌های داخلی می‌شده و در دوره‌های گرم بین ‌یخبندان نیز بارش‌های وسیع و باران‌های مداوم باز هم موجب بالا رفتن بیشتر سطح آب دریاچه‌های داخلی می‌شده است و تنها در دوره گرم و خشکی که از ۴۰۰۰ سال پیش آغاز شد، سطح آب دریاچه‌ها فروکش کرد.

به این ترتیب سطح آب دریاچه‌های داخلی و از جمله دریای کاسپین/ مازندران و دریاچه هامون در دوران باستان بالاتر از امروز بوده است و علاوه بر آن وسیع‌تر نیز بوده‌اند (سودف، ص ۱۳۴؛ معتمد، ص ۱۲ و ۲۰۹؛ مفخم پایان، ص ۱۵۹ و ۱۶۸ و ۱۷۰ و ۴۴۷؛ عساکره، عصر یخبندان کوچک، ص ۴۴ تا ۴۶؛ عساکره، شواهد زیست‌شناختی تحولات اقلیمی، ص ۴۱ تا ۴۸).

برخی از محققان میزان افزایش سطح دریای مازندران را مورد بررسی قرار داده‌اند: سیاهپوش، سطح دریای مازندران در آخرین دوره یخبندان را ۹۰ متر بالاتر از سطح امروزی می‌داند (سیاهپوش، ص ۱۲ و ۱۴۶). مفخم پایان سطح این دریا در سده‌های نخستین میلادی یا دو هزار سال پیش را ۲۷ متر بالاتر از سطح امروزی آن می‌داند (مفخم پایان، ص ۵۵ و ۶۲) و از آنجا که امروزه سطح دریای مازندران ۲۷ متر پایین‌تر از سطح آب‌های آزاد است، در آن زمان این دریا هم‌سطح دریاهای آزاد بوده است. احمدی و فیض‌نیا و نیز معتمد اعتقاد دارند که چاله‌هایی از جمله دشت ارژن در فارس، کویرهای ایران و از جمله کویر دامغان، دریاچه دائمی بوده‌اند (احمدی، ص ۲۸۸ و ۴۰۹؛ معتمد، ص ۱۸۳). همچنین معتمد به درستی در دوران پر باران یاد شده، شالیزارها و زمین‌های هموار مازندران و گیلان را در زیر آب دریای کاسپین/ مازندران می‌داند (معتمد، ص ۱۸۳).

از سوی دیگر برخی محققان، آبِ دریای مازندران و دریاچه آرال (خوارزم) در دوران باستان و حتی آب دریاچه کویر چاجام دامغان را آبی شیرین توصیف کرده‌اند (ماسون، ص ۲۲؛ مفخم پایان، ص ۱۸۸؛ معتمد، ص ۱۹۰؛ انسیکلوپدیای شوروی تاجیک، جلد یکم، ص ۲۱۹)؛ و بالا رفتن درجه شوری آب دریاچه بختگان در فارس را عامل انقراض گونه‌ای نرم‌تنِ بومی این دریاچه می‌دانند. بقایای صدف‌های تو خالیِ این نرم‌تنان در بسترهای نمکیِ ناشی از عقب‌نشینی آب‌ها پیدا شده‌اند (تجلی‌پور، ص ۱۴ و ۱۰۴).

ب. وضعیت سطح زمین و ناهمواری‌ها: تا اینجا به بررسی دلایلی پرداختیم که سطح آب‌ها در دوران باستان بالاتر از حد امروزی خود بوده است؛ اما از سوی دیگر دلایلی وجود دارد که نشان می‌دهد سطح زمین در دوران باستان پایین‌تر از حد امروزی آن بوده است و این ویژگی نیز موجب افزایش و روان شدن آب‌ها در آبراهه‌ها و گسترش پهنه دریاها و آبگیرها می‌شده است.

سطح زمین در آسیای‌ میانه پس از آخرین دوره یخبندان بطور متوسط سالانه سه سانتیمتر طی عملیات کوهزایی بالا آمده است. این فعالیت‌های کوهزایی که هنوز هم ادامه دارد و زلزله‌ها نشان‌دهنده آنست؛ موجب شده است که از ۷۵۰۰ سال پیش تا به امروز، سطح زمین آسیای‌ میانه یا بخش‌های شمالی فلات ایران، بیش از ۲۰۰ متر بالا بیاید (سیاهپوش، ص ۱۴ و ۱۴۹؛ احمدی، ص ۲۸۶). اما این موضوع شامل حال کف دریاچه‌ها و از جمله دریای کاسپین/ مازندران نمی‌شده است و کف دریاچه‌ها علیرغم بالا آمدن زمین‌های مجاور، پایین‌تر رفته و فرو نشسته‌اند (سودف، ص ۱۳۷؛ مفخم پایان، ص ۴۵۷).

بجز این عامل مهم دیگری نیز موجب بالا آمدن کف زمین و بخصوص بستر رودخانه‌ها می‌شده است. این عامل مهم حجم بسیار زیاد مواد معلق در آبِ رودخانه‌ها و رسوب ناشی از آن است که این میزان برای رودخانه سپیدرود، ۶۰ میلیون تن در سال (احمدی، ص ۲۹۱) و برای رودخانه آمودریا (جیحون)، ۱۲۰ میلیون تن در سال برآورد شده است (مفخم پایان، ص ۱۲۱).

این رسوب حجیم که بی‌تردید در چند هزار سال پیش میزان سالیانه‌اش بسیار بیشتر از امروز بوده است، در طول هزاران سال موجب ایجاد شن‌های وسیع صحرای قره‌قوم در سوی شرق دریای مازندران شده است (ماسون، ص ۹۱). پهنای رود آمودریا امروزه حدود سه کیلومتر و در دوران باستان حدود ۱۲ کیلومتر بوده است. رسوبات رودخانه‌ای همچنین موجب انباشته شدن حجم وسیعی از آوار کوهستانی در دریاچه بزرگ کویر مرکزی و بالا آمدن سطح آن شده است (هدین، ص ۶۰۸، به نقل از یوهانس).

در آن زمان به دلیل اینکه سطح صحرای قره‌قوم پایین‌تر از سطح امروزی و سطح آب‌های دریای کاسپین/ مازندران بالاتر از سطح امروزی آن بوده است، کرانه شرقی این دریا تا حدود مصب مرو‌رود و رود تجن می‌رسیده و رودهای آمودریا (جیحون)، مرورود (مرغاب) و تجن (ادامه هری‌رود)، مستقیماً به آن می‌ریخته‌اند (مفخم پایان، ص ۶۴ و ۱۲۰) و احتمالاً آب دریای مازندران با دریاچه آرال (خوارزم) که امروزه ۸۰ متر از سطح دریای مازندران بالاتر است، پیوسته بوده است.

گذرگاه پیشین و باستانی آمودریا به سوی دریای مازندران امروزه به شکل گودال و شوره‌زاری بنام «اونگوز» و نیز گذرگاه‌ جدیدتر آن به نام «اوزبای»، همچنان در محل دیده می‌شود و در برخی از نقشه‌ها و اطلس‌های جغرافیایی و عکس‌های ماهواره‌ای نشان داده شده است (Филиппов, pp. 138, 139; Butler, pp. 25, 31, 71).

بجز این حتی احتمال پیوسته بودن آب دریای مازندران با دریای سیاه از طریق خلیج آزوف و همچنین پیوسته بودن آن با اقیانوس منجمد شمالی که وجود شیرهای دریایی (فُک‌) نوع منجمد شمالی در دریای مازندران نشانه آنست، مطرح شده است (مفخم پایان، ص ۵۱ و ۵۵؛ Fagan, p. 125). این نظر از سوی نرم‌تن‌شناسان و با توجه به همگونگیِ نرم‌تنان دریای مازندران و دریاچه بختگان با آب‌های ‌آزاد دریاییِ شمالگان نیز مطرح است (تجلی‌پور، ص ۹۴ و ۱۱۷ و ۱۱۸، به نقل از کالتِن‌باخ.

قبلاً زمان پیوستگی دریای مازندران با آب‌های دریاهای آزاد را به دورانی کهن‌تر و از جمله به دوران سوم زمین‌شناسی منسوب می‌دانستند؛ اما تحقیقات امروزی زمان این پیوستگی را به دوره‌های جدیدتر و حدود ۱۵.۰۰۰ سال پیش و حتی نزدیک‌تر از آن و دوره‌های متأخر بارانی متعلق می‌دانند (آقامحمدی، ص ۴۲).

گمان می‌رود که توسعه اقیانوس منجمد شمالی به سوی جنوب و همچنین به سوی دریای مازندران، وابسته به فرورفتگی پوسته زمین در اثر بارگذاری از طرف پوشش یخچالی و باربرداری در عهدهای بین یخبندان بوده باشد. توده‌های بزرگ و سنگین پوشش یخچالی باعث فرو رفتن کرانه‌های شمالی اوراسیا گردیده، اما پس از آب شدن طبقات یخچالی در عهدهای بین‌ یخبندان، بخش‌های فرورفته قبلیِ پوسته زمین به یکباره تا سطح دریا صعود ننمود. در نتیجه آب‌های دریاهای شمال به این مناطق قاره‌ای آزاد شده از یخ، سرازیر گشتند. آب شدن توده‌های بزرگ یخچالی در آغاز عهدهای بین یخبندان، علت عمده ازدیاد ریزش آب رودها به ویژه به حوضه دریای مازندران و پیشروی‌های متناوب آن گردید (سودف، ص ۱۳۴ و ۱۳۵).

ارتباط دریای مازندران با اقیانوس منجمد شمالی مورد توجه برخی مورخان و جغرافیدانان قدیم نیز قرار گرفته است: استرابون، پومپونیوس، کورتیوس/ کنت‌کورث، پلینی و پلوتارک این ارتباط را در نوشته‌های خود تأکید کرده‌اند.

در برخی از نقشه‌های جغرافیایی نیز ارتباط دریای مازندران با اقیانوس منجمد شمالی تأیید شده است. در قدیمی‌ترین نقشه‌ای که دریای کاسپین/ مازندران در آن نشان داده شده و متعلق به اطلسی در موزه بریتانیاست و در سده یازدهم میلادی/ پنجم هجری تهیه شده، دریای مازندران به صورت خلیجی است که آب‌های خود را از اقیانوسی که سطح کره زمین را پوشانده است، می‌گیرد. و نیز در نقشه جغرافیایی موجود در کلیسای درفورد متعلق به سده سیزدهم میلادی/ هفتم هجری، دریای مازندران به شکل خلیجی از اقیانوس منجمد شمالی رسم شده است. این ارتباط با اقیانوس تا نقشه‌های سده چهاردهم میلادی ادامه پیدا می‌کند (مفخم پایان، ص ۵۹ و ۶۲، به نقل از Hommaire).

نقشه‌های دیگری نیز که دریای کاسپین/ مازندران را خلیجی از آب‌های پیرامون زمین نشان می‌دهد و یا دستکم آنرا با «دریای محیط» مرتبط می‌دانند، بدست آمده است. برای نمونه می‌توان از نقشه‌‌های ابن‌حوقل (سده چهارم هجری) در کتاب صوره‌الارض، نقشه‌های جیهانی (سده چهارم هجری) در اشکال‌العالم و نقشه‌های کتاب صوره‌الارض (میرزامحمد، ص ۱۹۱) از مؤلفی ناشناس (و احتمالاً ابوزید بلخی) نام برد.

نمونه‌های دیگر نقشه‌های کهن که دریای مازندران را با آب‌های آزاد در پیوند می‌داند، عبارتند از نقشه جهان از هکاتایوس میلِتوسی و متعلق به سال ۵۱۷ قبل از میلاد؛ دیگری نقشه جهان از اِراتُستِنِس متعلق به سده سوم قبل از میلاد؛ و نیز نقشه‌ای که استرابون در سده یکم قبل از میلاد ترسیم کرده است (اسمیت، ص ۸۹ و ۱۲۰).

ج. وضعیت پوشش گیاهی: آب‌وهوای گرم و مرطوب سال‌های میان ۷۵۰۰ تا ۴۰۰۰ سال پیش، پوشش گیاهیِ غنی و جنگل‌های متراکم و انبوهی را در سرزمین ایران و حتی در صحاری امروزیِ خشک و بی‌آب و علف ترتیب داده بوده است. در آن دوران گسترش جنگل‌ها و عقب‌نشینی صحراهای گرم، سرزمین سبز و خرمی را شکل داده بود (احمدی، ص ۲۶۷ و ۴۰۶ و ۴۰۹؛ معتمد، ص ۶۹) و دشت‌های شمال افغانستان امروزی از ساواناهای وسیع (جنگل‌های تُنک) و علفزارهای مرطوب پوشیده بوده است (ماسون، ص ۲۱).

فراوانیِ دار و درخت در شمال افغانستان و بخصوص بخش غربی آن که بادغیس (در اوستا «وائیتی گَئِسَه») خوانده می‌شود، در متن پهلوی بندهش گزارش شده است: «واتگیسان جایی است پر از دار و پر از درخت» (بهار، بندهش، ص ۷۲؛ پورداود، ص یشت‌ها، جلد دوم، ص ۲۲۵). این وضعیت اقلیمیِ شمال افغانستان در متون تاریخی عصرهای میانه نیز آمده است؛ مسعودی از بلخ زیبا با آب و درخت و چمنزارهای فراوان یاد می‌کند (مسعودی، مروج‌الذهب، ص ۲۱۳)؛ واعظ بلخی از صد هزار درخت بلخ نام می‌برد (واعظ بلخی، ص ۴۸)؛ نظامیِ عروضی از قول شهریار سامانی آنجا را به جهت خرمی و سرسبزی از بهشت برتر می‌داند (نظامی عروضی، ص ۳۱)؛ و فریه سیاح، مراتع بادغیس را بهترین مراتع تمام آسیا می‌داند (بارتولد، ص ۸۶). امروزه بخش‌های وسیعی از بادغیس و بلخ از صحاری خشک و شن‌های روان تشکیل شده است. این شن‌های روان و بیابان‌های سوزان بویژه در پیرامون کرمان و سیستان با گستردگی هر چه بیشتر دیده می‌شوند؛ در حالیکه در متون تاریخی دو هزار سال پیش به جنگل‌ها و چمنزارهایی در این نواحی اشاره شده است (تکمیل همایون، ص ۶۱).

در این زمان سرزمین ایران دارای مراتع بسیار غنی و زیستگاه‌های انبوه حیات وحش بوده است. در این منطقه برکه‌ها، آبگیرها و تالاب‌های طبیعی با آب شیرین که محل زیست انواع آبزیان و پرندگان بوده و همچنین جنگل‌های وسیع و نیزارهای متراکم وجود داشته است (ساریانیدی، ص ۱۲۷ و ۱۲۸).

محققان دیگری نیز با بررسی گرده‌های استپی ۵۵۰۰ ساله در ناحیه زاگرس و از جمله در دریاچه زِرِه‌وار (زریوار) در نزدیکی شهر مریوان در کردستان و دریاچه سراب‌نیلوفر در کرمانشاه، به جنگل‌های وسیع بلوط و پسته در غرب ایران که نشانه حاکمیت اقلیم مرطوب‌تر بوده است، پی برده‌اند (عساکره، شواهد زیست‌شناختی تحولات اقلیمی، ص ۴۱، به نقل از ژان تریکار؛ Smith, p. 87).

به این ترتیب و بنابر داده‌های باستان‌زمین‌شناسی که در بخش‌های پیشین گفته آمد؛ در فاصله ۷۵۰۰ تا ۴۰۰۰ سال پیش، آب‌وهوای گرم و بارانی در سراسر فلات ایران حکمفرما بوده است که علاوه بر آن سطح زمین و رودها و همچنین مصب رودها پایین‌تر از امروز و سطح دریاچه‌ها و آبگیرها بالاتر از سطح امروزی آنها بوده و در نتیجه همه چاله‌های داخلی، سرزمین‌های پست کنار دریاچه‌ها، دره‌ها، کویرها و رودهای خشک امروزی از آب فراوان و شیرین برخوردار بوده‌اند و در سراسر ایران اقلیمی سرسبز با مراتع پهناور و فرآورده‌های گیاهی و جانوری غنی وجود داشته و شرایط مناسبی برای زندگانی انسانی مهیا بوده است.

۳- شواهد باستان‌شناسی
شرایط آب‌وهوایی گرم و مرطوب در مابین ۷۵۰۰ تا ۴۰۰۰ سال پیش را یافته‌ها و نشانه‌های باستان‌شناختی نیز تأیید می‌کند. از سویی بخش بزرگی از تپه‌های باستانی و سکونتگاه‌های کهن ایران از نظر زمانی به همین دوره ۳۵۰۰ ساله گرم و پر باران تعلق دارند و همه آن‌ها در کنار کویرهای شوره‌زار، رودهای خشک و مناطق بی‌آب و علف پراکنده‌اند که این نشان از شرایط بهتر آب‌وهوایی در زمان شکل‌گیری و دوام آن تمدن‌ها دارد.

استقرار این تمدن‌ها در کنار چاله‌ها و کویرهای خشک و نمکزار، نشانه وجود آب فراوان و شیرین در آنها بوده است و خشک‌رودهای امروزیِ مجاور تپه‌ها، آب کافی و زلال اهالی شهر یا روستا را تأمین می‌کرده است. در این باره می‌توان از جمله از سکونتگاه‌های زیر نام برد: تپه شهرسوخته در صحرایی کاملاً خشک در سیستان، گورستان شهداد کرمان در کنار کویر لوت (خشک‌ترین و سوزان‌ترین نقطه ایران)، تپه سیلک (سی‌اَلک) کاشان در کنار دشت کویر، تپه ‌حصار در نزدیکی کویر چاجام دامغان، تپه‌های آنو (اَنَو) و جیتون و آلتین‌تپه در کنار صحرای ریگزار قره‌قوم، تپه محمدآباد در کنار کویر قم، تپه زاغه در کنار صحرای بویین/ بویین‌زهرا، تپه قاسم‌آباد و دامین در کنار کویر جازموریان، تپه کُنارصندل و دیگر تپه‌های حوزه هلیل‌رود، و تپه‌های یازتپه و خاپوزتپه در مصب رودهای مرورود و تجن.
از سویی دیگر در کنار دریاهای امروزی نشانه‌ای از تپه‌های باستانی به چشم نمی‌خورد. تپه‌های باستانی در جنوب با ساحل خلیج‌ فارس فاصله‌ای چند صد کیلومتری دارند که نشان می‌دهد در دوران یخبندان که سطح دریاهای جنوب پایین‌تر از سطح فعلی بوده، پس از بالا آمدن آب دریا، سکونتگاه‌های انسانی به زیر آب رفته است (سیدسجادی، نگاهی به آثار باستانی بلوچستان، ص ۴۵، به نقل از اسمیت) و در دوران بین‌یخبندان که سطح دریاهای جنوب بالاتر و همچنین سطح زمین پایین‌تر بوده و رسوب‌های ناشی از سه رود بزرگِ کارون، دجله و فرات کمتر جایگیر شده بودند، آب خلیج‌فارس تا نزدیکی‌های تمدن‌های آنروز در شوش و سومر می‌رسیده است.

کتیبه‌های سومری به روایت این نفوذ آب‌ها به درون بین‌النهرین پرداخته و از شهر باستانی «اریدو» به عنوان «شهری در کنار دریا» نام برده‌اند.

سکونتگاه‌های باستانی در شمال و در کرانه دریای مازندران نیز با ساحل فاصله‌ای ده‌ها کیلومتری دارند، که نشان می‌دهد در زمان رونق آن‌ باششگاه‌ها، سطح دریای کاسپین/ مازندران بالاتر از امروز بوده است. از جمله در غارهای هوتو و کمربند در نزدیکی بهشهر (اشرف سابق)، بقایای استخوان‌های شیر دریایی (فُک) به دست آمده است. توجه به وزن چند صد کیلوگرمی شیر‌های دریایی و فاصله ۳۰ کیلومتری کرانه امروزی دریا تا دهانه غارها و نیز ارتفاع ده‌ها متری غار نسبت به سطح زمین نشان می‌دهد که کرانه دریا و سطح آن در نزدیکی غارها واقع بوده و سطح سرزمین‌‌های هموار گیلان و مازندران در زیر آب بوده است.

آزمایش‌های بوم‌شناسی باستانی که در دشت گرگان و در تورنگ‌تپه بر مبنای زغال‌ چوب‌های کهن انجام شده (رواسانی، ص ۶۶)، ترتیب دوره‌های مرطوب و خشک در منطقه را تأیید کرده و از جمله از دوره پر باران ۵۵۰۰ تا ۳۸۰۰ سال پیش و از دوره خشک ۳۸۰۰ تا حدود ۲۶۰۰ سال پیش نام برده است.

باقیمانده سدهای باستانی و از جمله سد و بندهای ساخته شده بر روی دره‌ها و آبراهه‌های کوه خواجه در سیستان نیز نشانه بارندگی‌های بیشتر در زمان خود است (تیت، ص ۱۶۱). این بندها آب مصرفی لازم برای نیایشگاه‌ها و دیگر ساختمان‌های بالای کوه خواجه را تأمین می‌کرده‌اند. امروزه نه تنها آن آبراهه‌ها، بلکه حتی دریاچه هامون نیز تا حد زیادی خشک شده است. وضعیت خشکسالی‌های کوتاه مدت اخیر در ایران نشان داد که حتی چند سال کمبود بارندگی می‌تواند به سرعت دریاچه‌ها و آبگیرها و رودهای بزرگ را خشک، و چرخه حیات و محیط زیست را در آنها نابود کند. خشک شدن دریاچه ارژن در فارس و زاینده‌رود در اصفهان نمونه‌ای از این پدیده نگران کننده بود.

نشانه‌های باستان‌شناختی، همچنین آثار رسوب‌های ناشی از سیل‌های فراوان در حدود ۵۵۰۰ سال پیش را تأیید می‌‌کند. به عنوان نمونه می‌توان از حفاری قره‌تپه در نزدیکی قم‌رود که با هدف ثبت دامنه دگرگونی‌ها و تغییرات ناشی از طغیان آب‌ها انجام شد، نام برد. بر این اساس در حدود ۵۵۰۰ سال پیش وقوع سیل‌های مهیبی منجر به متروک و خالی از سکنه شدن کل منطقه قم‌رود و مهاجرت مردم به ناحیه‌های مرتفع‌تر مجاور شده است (کابلی، قمرود در بستر تاریخ، ص ۲۹۸).

علاوه بر اینها، وجود نگاره‌های روی سفال از غزال، فیل، گوزن، پرندگان وابسته به آب و آبزیان، و حتی لاک‌پشت، ماهی و خرچنگ، نشانه شرایط مطلوب آب‌وهوایی در زمان گسترش آن تمدن‌ها بوده است. بجز نگاره‌های لاک‌پشت، حتی بقایای لاک‌پشت‌هایی که به مصرف غذایی رسیده بوده‌اند نیز در تپه‌های باستانی بدست آمده است. در این مورد توجه به نام «کَشَف‌رود» به معنای «رود لاک‌پشت» نیز خالی از فایده نیست. این نام بی‌گمان بجا مانده از روزگاری است که این رودِ نسبتاً خشک امروزیِ خراسان، آب فراوان و شیرین و لاک‌پشت‌های بسیار داشته است.

در کاوش‌های باستان‌شناسی همچنین به دفعات آثار و بقایای ماهی‌های بزرگ و نیز صدف یا نرم‌تنان دو‌کفه‌ای، بخصوص نوعی از آن که امروزه تنها در دریای کاسپین/ مازندران دیده می‌شود، به دست آمده است (مشکور، ص ۱۲۶). بقایای آبزیان شناسایی شده در تپه‌های باستانی از نوع سازگار با آب شیرین هستند و اصولاً با اینکه این تپه‌های باستانی در کنار شوره‌زارها و نمک‌زارهای وسیع قرار دارند، اما به دلیل اینکه نمک طعام در مقابل باران نمی‌تواند دوام بیاورد (قریب، عبدالکریم، ص ۲۳۴)، تاکنون اثری از نمک و شوره در لایه‌های کهن آنها به دست نیامده و استفاده از نمک نزد آنان شناخته نبوده است. حتی نام «نمک» در اوستای ایرانیان و ودای هندوان نیامده و این نامی جدید است (معین، مقدمه لغت‌نامه دهخدا، ص ۲۰۳).

آزمایش‌های دیرین‌گرده‌شناسی و دیرین‌جانور‌شناسی نیز چهره بوم‌شناسی منطقه را بسیار سرسبز و غنی توصیف کرده‌اند و چنین به نظر می‌رسد که تجارتگران اُبسیدیَن (سنگ شیشه‌ایِ آتشفشانی که در ساخت ابزار سنگی استفاده می‌شد) در سرتاسر راه‌های طولانیِ تجاری زمان خود از خوراکی‌های فراوان طبیعی بهره می‌برده‌اند (رفیع‌فر، ص ۲۱، به نقل از Wright).

از این دوره در سرزمین‌های آسیای میانه بقایای ببر و کرگدن پشم‌دار، حیوان بومی جنگل نیز بدست آمده است. استخوان‌های گوزن قرمز، کرگدن، فیل، غزال و لاک‌پشت، در غارهای دیگر آسیای میانه و افغانستان پیدا شده است. از جمله این غارها می‌توان از چهار غار: «آب‌رحمت» در شمال رود سیردریا/ سیحون، «آق‌کوپروک» در جنوب شهر بلخ و دامنه‌های کوه بابا در افغانستان، «آغزی کیچیک» در جنوب تاجیکستان و «شوغناو» در نزدیکی بخش علیایی رود یخ‌سو در شمال آمودریا، نام برد.

۴- شواهد اسطوره‌شناسی و متون کهن
از نگاه اسطوره‌شناسی و متون کهن (که پیشتر به برخی از آنها اشاره شد) افسانه توفان یادگاری از دوران پر باران و مرطوب گذشته است. در متون پهلوی و از جمله بُندهش آمده است که «تیشتَر» بارانی بساخت که دریاها از او پدید آمدند و همه جای زمین را آب فرا گرفت و خشکی‌های روی زمین بر اثر بالا آمدن آب به هفت پاره یا هفت کشور تقسیم شدند.

در وندیداد از دیوی بنام «مَهرَک اوشا» که در برخی نامه‌های پهلوی به «ملکوش» و در مینوی‌خرد بنام «ملکوس» آمده (تفضلی، مینوی خرد، ص ۷۷)، نام برده شده که دیوی است مهیب که به مدت چند سال زمین را دچار باران و تگرگ و برف و باد و باران می‌کند.

به روایت وندیداد، اهورامزدا جمشید را از این آسیب آگاه می‌سازد و دستور ساخت جایگاهی بنام «وَر» را به جمشید می‌دهد تا هر یک از آفریدگان پاک آفریدگار، از مردم و مرغان و پرندگان و چارپایان و گیاهان و تخم گیاهان و آتش و هر آنچه زندگی مردمان را بکار آید را در آن جایگاه نگاه دارد و پس از سپری شدن هجوم این دیو و فرو نشستن توفان، از آن پناهگاه بدر آیند و جهان را دوباره آبادان سازند و از نیستی برهانند (دوستخواه، اوستا، جلد دوم، بخش وندیداد؛ بهار، بندهش، ص ۷۰).

این سرگذشت ایرانی به شکل‌های گوناگونی روایت شده است. از جمله هندوان بر این اعتقادند که توفان بزرگ موجب گرفتاری «مانو» شد, اما «ویشنو» که خود را به شکل یک ماهی با شاخی بزرگ ساخته بود، کشتی او را راهنمایی کرد تا بتواند در «کوهستان‌های شمالی» فرود آید. ویشنو خود قبلاً مانو را از توفان بزرگ آگاه کرده و به او فرمان مقابله داده بود. مانو به هفت دانشمند و یک جفت نر و ماده که از همه جانداران گیتی در کشتی داشت، فرمان داد تا از کشتی پیاده شوند و همراه با خشکیدن آب‌ها در سرزمین‌ها گسترده شوند. مانو تخم همه گیاهان را نیز با خود برداشته بود (یاحقی، ص ۳۰۰؛ جلالی نائینی، ص ۸۷ و ۸۸).

عبارت «کوهستان‌های شمالی» در داستان‌های هندیانی که در سرزمین‌های پیرامون رود سند (هند) و پنجاب زندگی می‌کردند، اشاره آشکاری است به کوچ آنان از کوهستان‌های پامیر و بدخشانِ در شمال آن سرزمین.

روایت دیگری از توفان بزرگ، داستان توفان نوح است که قدیمی‌ترین روایت شناخته شده آن به سومریان تعلق دارد (کریمر، ص ۱۷۵ تا ۱۸۲)، و بعدها مورد اقتباس بابلیان و آشوریان قرار می‌گیرد (شی‌یرا، ص ۱۹۱) و در کتاب عهد عتیق (تورات) هم تکرار می‌شود.

اینکه در سرگذشت توفان نوح، علت سیل‌ها تنها باران ذکر شده و نه طغیان رودخانه‌، آنهم در سرزمین‌هایی که خود در کنار رودخانه‌ها بوده‌اند، نشان می‌دهد که آن سیلاب منبعث از یک دگرگونی آب‌وهوایی نامعمول بوده است (یسار، ص ۱۲).

همانطور که پیش از این نیز گفته شد، به موجب کتیبه‌های سومری، شهر باستانی اریدو در کنار دریا جای داشته است در حالیکه امروزه در صحرایی خشک واقع شده و تا کرانه دریا یا خلیج فارس قریب ۲۵۰  کیلومتر فاصله دارد.

سرگذشت توفان بزرگ و سیلاب‌ها، همچنین در تاریخ‌های سنتی چینیان نیز آمده است. به موجب «کتاب‌های خیزران» در زمان «یو» (Yu)، مؤسس سلسله «شیا» یا نخستین سلسله، سیلاب‌های عظیمی سراسر امپراطوری را تا بلندترین تپه‌ها در بر گرفت. «یو» با کمال شایستگی موفق به فرو نشاندن سیلاب‌ها در مدت سیزده سال می‌شود (فیتز، ص ۱۹).

شواهدی از وضعیت دریاهای باستانی در آثار ابوریحان بیرونی (همچون «تحدید نهایات‌الاماکن») نیز به چشم می‌خورد. بیرونی هنگام شرح ساخته شدن آبراه سوئز، از دریایی به جای سرزمین‌های سفلای مصر یاد می‌کند؛ دریایی که وجود آن در آثار هرودت نیز نقل شده است. او اعتقاد دارد که در دوران پادشاهی میانه مصر، این دریا بحدی گسترش داشته است که کشتی‌ها نه تنها در شاخابه‌های نیل، بلکه بر روی دشت‌های خشک امروزی نیز ره می‌سپرده‌اند و هنگام عزیمت به ممفیس از کنار اهرام می‌گذشته‌اند (فره‌وشی، ص ۵۴۰ تا ۵۴۲).

افسانه‌ها و روایت‌های شفاهیِ نقل شده از زبان مردمان مناطق کویریِ مرکزی ایران، وجود دریایی بزرگ در جای کویر خشک امروزی را تأیید می‌کند. نگارنده داستان‌های متعددی در شهرهای دامغان، ساوه، کاشان، زواره، میبد، نائین، یزد و بردسکن شنیده است که در اغلب آنها به دریای بزرگ، جزیره‌های متعدد، بندرگاه‌ و لنگرگاه و حتی به فانوس دریایی اشاره شده است. در خاتمه این بخش، به دو نکته دیگر اشاره می‌شود:

۱- نخست، روایت فرگرد دوم وندیداد و پهناور شدن زمین و گسترش مردمان بخاطر افزونی جمعیت در زمان جمشید و به سوی نیمروز و به راه خورشید، که به گمان نگارنده سوی نیمروز یا جنوب در اینجا اشاره به سوی تابش خورشید گرم نیمروزی و گرم شدن هوا است و نه اشاره به سمت گسترش جوامع انسانی، که در اینباره تعبیر «به راه خورشید»، سمت و سوی پراکنش که از «شرق به غرب» است را بهتر روشن می‌سازد. این تعبیر «کوچ از شرق» در کتاب عهد عتیق نیز روایت شده است. البته برخی از کوچ‌ها نیز براستی از شمال به جنوب بوده است؛ مانند کوچ‌هایی از کوهستان‌های هندوکش و کوه بابا به سیستان، از البرز امروزی به نواحی جنوبی آن، و از زاگرس به خوزستان و دیگر نواحی جنوبی.

۲- و دیگر سرگذشت فریدون در شاهنامه فردوسی و تقسیم پادشاهی جهان بین سه پسرش ایرج و سلم و تور که اشاره‌ای به مهاجرت ایرانیان از دل ایران به سوی سرزمین‌های شرقی و غربی است. سلم و توری که بعدها و به موجب گزارش‌های ایرانی به برادر کوچک خود تاختند. در شاهنامه و دیگر تواریخ سنتی ایران نیز هیچ اشاره‌ای به مهاجرت ایرانیان از نواحی دیگر نشده است.

۵- نتیجه‌گیری
در نتیجه گفتارهای بالا مشخص می‌شود که در فاصله ۱۸.۰۰۰ تا ۱۴.۰۰۰ سال پیش، در کره زمین و از جمله در سرزمین ایران یک دوره بین‌یخبندان حاکم بوده که بی‌تردید منجر به تشکیل برخی از جوامع انسانی شده است. جوامعی که از نگاه علم امروزی ناشناخته و مجهول مانده است.

در فاصله ۱۴.۰۰۰ تا ۱۰.۰۰۰ سال پیش، آخرین دوره یخبندان روی داده که منجر به پناه گرفتن مردمان در غارها و روی آوردن به شکار برای امرار معاش شده است.

در فاصله ۱۰.۰۰۰ تا ۸۵۰۰ سال پیش و با پایان یافتن آخرین دوره یخبندان، شکل‌گیری نوین جوامع انسانی، بنیاد کشت و زرع و ساخت روستاها آغاز می‌شود.  نمونه‌های این جوامع از جمله در تپه علی‌کُش دهلران، تپه گنج‌دره هرسین، تپه آسیاب کرمانشاه، تپه جارمو در کردستان عراق و تپه موندیگک در ساحلِ رود ارغنداب در جنوب افغانستان به دست آمده است.

از ۸۵۰۰ تا ۷۵۰۰ سال پیش، مجدداً یک دوره میانی یخبندان رخ می‌دهد و از ۷۵۰۰ تا نزدیکی‌های ۴۰۰۰ سال پیش، آب‌وهوای گرم و مرطوب در فلات ایران حکمفرما می‌شود. در طی این دوره اخیر جوامع انسانی وتمدن بشری گسترشی وسیع می‌یابند.

در این دوره دریاها و دریاچه‌های داخلی و بخش‌هایی از حوضه‌های آبریز پر از آب می‌شوند. سطح دریاچه‌ها بالا می‌آید و در همه رودها و دره‌ها و چاله‌های داخلی و کویرها، آب فراوانی جاری می‌شود. سطح دریای کاسپین/ مازندران به اندازه‌ای بالا می‌آید که بخش‌های وسیعی از زمین هموار گیلان و مازندران و نیز صحرای قره‌قوم در شرق دریا به زیر آب می‌رود و رودهای آمودریا، مرورود، تجن و بسیاری رودهای بزرگ و کوچک دیگر مستقیماً به آن می‌ریزند. در کنار مصب این رودها، روستاهای متعددی بنیان می‌یابند که امروزه نشانه‌های آن در کنار این رودهای خشک شده و در کنار صحاری بی آب و علف باقی مانده است.

همزمان با همین دوره، در فلات ایران جنگل‌های وسیع و مراتع پهناور و حیات وحش متنوع و غنی و آب‌و‌هوای معتدل و مناسب رخ می‌نماید و شرایط مناسبی برای زندگی انسان آماده می‌شود.

در این زمان، نه تنها در کناره دریای کاسپین/ مازندران و دیگر دریاچه‌های داخلی، بلکه در کنار بسیاری از کویرها و رودهای خشک امروزی که در آن زمان پر از آب بوده‌اند، روستاها و جوامع انسانی بنیاد می‌پذیرند.

اما این تمدن‌ها در میانه این دوران و در حدود ۶۰۰۰ تا ۵۵۰۰ سال پیش به توفان و بارندگی بسیار بزرگ و گسترده‌ای دچار می‌شوند که یاد آن در داستان‌ها و اساطیر ملل مختلف باقی مانده است. این بارندگی شدید موجب کوچ مردمان به کوهستان‌ها و نقاط مرتفع و نیز باعث ترک روستاها و اراضی کشاورزی شده است. آثار سیلاب‌های ناشی از این رویداد در لایه‌های همزمان تپه‌های باستانی در سراسر فلات ایران دیده می‌شود.

پس از توفان و تا ۴۰۰۰ سال پیش نیز شهرها و روستاهای فلات ایران مرحله‌های مختلف پیشرفت‌های مادی و فرهنگی را طی کرده و موفق به دستاوردهایی درخشان در گستره فرهنگ، صنعت و هنر زمان خود می‌شوند؛ و بر اثر مساعد بودن محیط زیست و گسترش کشاورزی و تولید غذا، روزبروز بر جمعیت آنان افزوده شده و همراه با خشک شدن برکه‌ها و باتلاق‌های باقیمانده از توفان و وسعت یافتن و فراوان شدن زمین‌های مساعد برای کشت و ذرع، به مرور در ناحیه‌های حاصلخیز اطراف اقامتگاه‌های پیشین، پراکنش می‌یابند و سرزمین خود را گسترش و فراخی می‌بخشند. این رویدادی است که خاطره تاریخی آن در فرگرد دوم وندیداد بر جای مانده است.

این پراکنش‌ها و مهاجرت‌های در درون ایران، موجب می‌شود تا تمدن‌های بزرگی در پهنه فلات ایران و نیز در سرزمین‌های مجاور شکل بگیرد که برای نمونه می‌توان از سکونتگاه‌های زیر نام برد: شهرسوخته در سیستان؛ شهداد، یحیی و ابلیس در کرمان؛ زاغه در دشت قزوین؛ شوش، چغامیش و چغاسبز در خوزستان؛ سیلک (سی‌اَلک) در کاشان؛ حصار در دامغان؛ موندیگک و نادعلی در جنوب افغانستان؛ آنو (اَنَو)، جیتون و آلتین‌تپه در جنوب ترکمنستان؛ موهنجودارو و هاراپا در ناحیه رود سند و پنجاب؛ گیان در نهاوند؛ تل‌باکون در جنوب تخت‌جمشید، مارلیک در رودبار و قورغان‌تپه در نزدیکی رود وخش (وخشاب) در تاجیکستان.

باستان‌شناس شوروی خانم مدوِدسکایا با بررسی‌های اندام‌شناسی و ابزارشناسی در منطقه‌های متعددی در سراسر ایران بزرگ، به درستی تغییرات فرهنگی و تمدنی عصر آهن را نتیجه منطقیِ فرایند تکامل عصر مفرغ می‌داند و نه تحولاتی ناشی از ورود اقوام دیگر به منطقه (Medvedskaya, p. 148). برخی محققان دیگر نه تنها اضمحلال تمدن هاراپا و موهنجودارو را نتیجه ورود قومی موسوم به آریاییان نمی‌دانند، بلکه حتی آریاییان را همان مردمان بومی و بوجود آورنده آن تمدن‌ها قلمداد می‌کنند (غفوروف، ص ۹۴ و دیگر صفحات).

اما پس از این دوران طلایی و در حدود ۴۰۰۰ تا ۳۸۰۰ سال پیش خشکسالی و قحطی بزرگی به وقوع می‌پیوندد و دوره گرم و مرطوب جای خود را به دوره گرم و خشک می‌سپارد.

در این زمان سطح آب‌ها به سرعت پایین می‌رود و دریاچه‌ها و رودهای کوچک‌تر خشک می‌شوند و سکونتگاه‌های انسانی را با بحرانی بزرگ مواجه می‌سازد. بحرانی که با کمبود آب آغاز شده و به سرعت تبدیل به کمبود مواد غذایی، رکود و نابودی کشاورزی، گسترش بیابان‌ها، نابودی مراتع، از بین رفتن زیست‌بوم طبیعی و عواقب بغرنج آن می‌شود.

این خشکسالی موجب می‌شود تا مردمان ساکن در فلات ایران، مردمانی که پس از توفان بزرگ از کوهستان‌ها فرود آمده و سرزمین‌های پیشین خود را دگر باره آباد ساخته بودند، باز هم دگرباره به دنبال یافتن سرزمین‌های مناسب‌تر به جستجو و کوچ‌های دور و نزدیک بپردازند و بی‌گمان چنین رویدادهای نامطلوب طبیعی و کمبودهای نیازمندی‌های انسانی، موجب اختلاف‌ها، درگیری‌ها، جنگ‌ها و ویرانی‌ها می‌شده است. درگیری‌هایی که وقوع آن مابین ساکنان واحه‌ای کوچک و هنوز کم و بیش حاصلخیز، با تازه از راه رسیدگانِ جستجوگرِ آب و زمین، اجتناب ناپذیر است.

این پیامدها را کاوش‌های باستان‌شناسی تقریباً در همه تپه‌های باستانی فلات ایران تایید کرده است: پایان دوره زندگی انسان در حدود ۴۰۰۰ سال پیش و همراه با لایه‌ای از سوختگی و ویرانی. نابودی و سوختگی‌ای که نه فرآیند مهاجرت آریاییان، بلکه نتیجه درگیری‌هایی بر سر منابع محدود نیازهای بشری بوده است و تا حدود ۳۵۰۰ سال پیش به طول می‌انجامد. صدها سالی که به جز معدودی تمدن‌های جنوب‌غربی ایران و شهرهای بین‌النهرین، به ندرت در تپه‌های باستانی آثار زندگی در این دوره را بدست می‌آوریم.  این سال‌های سکوت نسبی در سرگذشت ایران، شباهت زیادی به شرایط پادشاهی ضحاک و روی آوردن ایرانیان به او در شاهنامه فردوسی دارد. همچنین سرگذشت «کاوه آهنگر» و فریدون، شباهت فراوانی با کوچ «کاسیان عصر آهن» به بین‌النهرین و حکومت پانصد ساله آنان در آن ناحیه دارد. به ویژه که دانسته شده است، اسب را کاسیان برای نخستین بار به بین‌النهرین بردند؛ و در شاهنامه نیز نخستین کارکرد اسب، هنگامی است فریدون سوار بر آن به بارگاه ضحاک وارد می‌شود.

در پایان این دوره و همزمان با آغاز عصر آهن یعنی در حدود ۳۵۰۰ سال پیش، بهبود نسبی وضعیت آب‌و‌هوایی و سازش انسان با طبیعت، به تدریج آغاز می‌شود و زمینه را برای گسترش وشکوفایی تمدن‌های نوین فراهم می‌سازد که در حدود ۲۸۰۰ سال پیش تا حدودی به شرایط مطلوب اقلیمیِ پیشین خود دست می‌یابد (رواسانی، ص ۶۶؛ احمدی، ص ۳۸۸ و ۵۱۲؛ معتمد، ص ۲۱۱ و ۲۱۲).

با توجه به نکات بالا مسئله کوچ آریاییان از شمال به سوی سرزمین فعلی ایران و آسیای میانه ممکن به نظر نمی‌رسد. آنچه بیشتر به ذهن نزدیک می‌آید، اینست که آریاییان همان ساکنان سرزمین ایران و مردمان بومی‌ای هستند که از روزگاران دیرین در این سرزمینی که از هر حیث برای زندگانی مناسب بوده است، زیسته‌اند و آثار تمدن آنان به فراوانی در این سرزمین دیده شده و قبلاً در جای دیگری اثر حضور فرهنگی و زبانی آنان به دست نیامده است. این ساکنان بومی ایران، هنگام افزایش شدید بارندگی دست به مهاجرت به سوی زمین‌های مرتفع می‌زدند؛ و هنگام کاهش شدید بارندگی به زمین‌های پست و هموار پیشین باز می‌گشتند. اینان پس از توفان بزرگ دستکم دو بار از دل ایران به سوی نقاط دیگر مهاجرت کرده‌اند:

۱- یکبار پس از عقب‌نشینی دریاها و دریاچه‌های داخلی و خشک شدن باتلاق‌های باقیمانده از توفان بزرگ، که از کوهستان‌های مجاور به سوی جلگه‌ها و دشت‌های رسوبیِ هموار و حاصلخیز، کوچ کرده و فرود آمدند؛ که در نتیجه، این مهاجرت‌ها کوچی «عمودی»، از ارتفاعات به سوی دشت‌ها و وادی‌ها بوده است. زمان آغاز این جابجایی‌ها در میانه دوره گرم و مرطوب، و پس از پایان بارندگی‌های شدیدِ موسوم به توفان عصر جمشید یا توفان نوح، و حدود ۵۵۰۰ سال پیش بوده است.

به عنوان نمونه‌ای از اینگونه مهاجرت‌ها می‌توان از دو کوچ بزرگ نام برد: کوچ هندیان از پیرامون کوهستان‌های هندوکش و از طریق گذرگاه خیبر در شرق، و گنداره (قندهار) در جنوب افغانستان به سرزمین‌های تازه از آب برآمده پنجاب و پیرامون رود سند و ناری (سرزمین هند باستان و پاکستان امروزی) که یادمان تاریخی آن در متون کهن «ریگ‌و‌دا»ی هندوان باقی مانده است (بنگرید به بخش پیشین)؛ و کوچ عیلامیان و سومریان، که از کوهستان‌های غربی و شمالی فلات ایران به سرزمین‌های باتلاقیِ تازه خشک شده خوزستان و بین‌النهرین انجام شده است.

در بخش‌های کهن کتاب عهد عتیق یا تورات (سِفر پیدایش، باب یکم)، رویداد کوچ مردمان آشکارا مهاجرتی «از مشرق» به سوی زمینِ شِنعار، مورد توجه و اشاره قرار گرفته است (دانیل، ص ۱۰۱).
در این باره حتی فرضیه‌هایی دائر بر مهاجرت فنیقیان از سواحل خلیج فارس به کرانه دریای مدیترانه مطرح است (موسکاتی، ص ۲۰). از سوی دیگر، سومریان شباهت‌های فرهنگی فراوانی با ساکنان جنوب شرقی ایران، بلوچستان، افغانستان و دره سند داشته‌اند. آثار هنری و معماری آنان گواهی می‌دهد که تمدن سومر و تمدن شرق ایران و غرب هندوستان با یکدیگر همانندی‌هایی داشته است (الدر، ص ۸۵).

۲- و بار دیگر مهاجرت‌هایی به هنگام خشکسالیِ مابین ۴۰۰۰ تا ۳۵۰۰ سال پیش که به دنبال ناحیه‌های مناسب‌تر، محل زندگانی خود را تغییر داده و از پی زیستگاه‌های بهتر، از فلات ایران یا به تعبیر سومریان، از سرزمین مادری خود (کریمر، ص ۱۶۶ و ۱۷۴) به سوی سرزمین‌های دیگر متوجه شدند و سکونتگاه‌هایی را که در ۵۵۰۰ سال پیش فراهم ساخته و مدت ۱۵۰۰ سال در آنها زندگی کرده بودند را بر اثر رویدادهای ناگوار اقلیمی ترک کردند. بی‌تردید اینگونه جابجایی‌ها منجر به برخی درگیری‌ها بین ساکنان واحه‌ها با کوچندگان تازه از راه رسیده می‌شده است.

به عنوان نمونه‌ای از این مهاجرت‌های متأخر می‌توان از کوچ ساکنان تمدن‌های جنوب صحرای قره‌قوم در ترکمنستان امروزی به نواحی مرغیانه و بلخ در شمال افغانستان، کوچ ساکنان تمدن‌های دره سند به گجرات و بخش‌های شرقی پنجاب، و کوچ کاسیان به بین‌النهرین نام برد.

در این زمان زندگی در بیشتر سکونتگاه‌هایی که پیش از این بطور نمونه از آنها نام بردیم، متوقف می‌شود و دیگر اثری از ادامه حیات در آنها به چشم نمی‌خورد.

در سرزمین پهناور فلات ایران، مردمان گوناگونی زندگی می‌کرده‌اند که به تأسی از نام سرزمین مسکونی خود «آریایی» نامیده می‌شدند و ممکن است پیش از آن با نام «کاسی/ کاشی/ کاسپی» شناخته می‌شده‌اند. «همه مردمان ایرانِ امروزی»، فرزندان «همه آن مردمان کهن» هستند. اینان در طول زمان و همراه با تغییرات اقلیمی و آب‌و‌هوایی دست به کوچ‌های متعدد و پرشمارِ کوچک و بزرگی زده‌اند که عمدتاً از بلندی‌های کوهستان به همواری‌های دشت و بالعکس بوده است. خاستگاه تاریخ ایرانیان را نمی‌توان تنها به انگاره مهاجرتی که زمان نامشخص، مبدأ نامعلوم، مقصدی ناپیدا و مسیری ناشناخته دارد، منسوب دانست و تنها آنان را نیاکان ایرانیان امروزی شناخت.

در باورها و متون ایرانی «شمال» یا «اپاختر» پایگاه اهریمن است؛ جایگاه دیوان و نابکاران و درِ ورود به دوزخ است. ایرانیانی که همواره به سرزمین مادری و خاستگاه خود و وطن خود عشق ورزیده‌اند و خاطره تاریخی آنرا حفظ کرده‌اند، اگر سرزمین‌های شمالی خاستگاه آنان بود، در باره آن اینچنین سخن نمی‌راندند.

با توجه به همه شواهدی که تا اینجا بطور خلاصه گفته شد، به نظر می‌رسد که ایرانیان یا آریاییان «به ایران» کوچ نکردند؛ بلکه «در ایران» و «از ایران» کوچ کرده‌ و به نقاط دیگر پراکنده شده‌اند.

مؤخره: چاپ سوم کتاب نگارنده با عنوان مهاجرت‌های آریاییان و چگونگی آب‌وهوا و دریاهای باستانی ایران (تهران، ۱۳۸۴) که در آن به ابراز تردید در نظریه اثبات نشده (اما بسیار فراگیر شده) مهاجرت آریاییان از سرزمین‌های شمالی می‌پرداخت؛ در حالی منتشر شد که در فاصله چاپ نخست آن در سال ۱۳۸۱ تاکنون، شواهد دیگری از رد این اعتقاد بدست آمده و برخی پژوهشگران به بیان دستاوردهای تازه و انتشار آن همت گماشته‌اند.

از همه مهم‌تر، انتشار ترجمه فارسی کتاب آقای جهانشاه درخشانی است که یکی از بهترین پژوهش‌ها در این زمینه است (درخشانی، ۱۳۸۲). در این کتاب که پیش از این به زبان آلمانی منتشر شده بود (Derakhshani, 1377)؛ مؤلف با تکیه بر انبوهی از شواهد گوناگون مکتوب و نگارین، و به ویژه شواهدی از گستره زبان‌شناسی و سیر تطور واژگان زبا‌ن‌های شرقی، پندار مهاجرت آریاییان را یکسره مردود می‌شمارد. به گمان نگارنده انتشار این کتاب، فصل تازه‌ای در مطالعات ایرانی را رقم خواهد زد و بی‌گمان پاره‌ای نقصان‌ها در ارائه شواهد باستان‌شناختی آن، بهیچوجه نقطه‌ضعفی برای یک کار پژوهشی بزرگ بشمار نمی‌آیند و به مرور اصلاح و تکمیل خواهند شد. مؤلف در بخش پایانی کتاب آورده است:

«پس از مرور این شاهدها، این پرسش پیش می‌آید که آیا استدلال‌های گذشته در باره کوچ آریاییان به فلات ایران می‌تواند در برابر انبوهی از شاهدهای مستقل که گویای حضور دیرین آنان در این پهنه‌اند، ایستایی کنند؟ و آیا اندیشمندانی که با هیچ دلیل و منطقی آماده برافکندن فرضیه کوچ نیستند، استدلالی جز پیروی از ذهنیات و حفظیات دیرپا دارند؟ آیا چنین استدلالی که تاکنون به گونه‌ای دیگر آموخته‌ایم، در انجمن‌های علمی پذیرفتنی است؟ و سرانجام اینکه باید پرسید، اصولاً گواه‌آوری و استدلال علمی باید چگونه و دارای چه ویژگی باشد، تا پیروان فرضیه کوچ را مجاب سازد، از این فرضیه اثبات نشده دست بردارند؟» (درخشانی، جلد یکم، ص ۷۸۸).

از سوی دیگر انتشار ترجمه فارسی کتاب پرارزش خانم یانا مدوسکایا است (مدودسکایا، ۱۳۸۳) که پیش از این به بخشی از متن انگلیسی آن استناد شده بود (Medvedskaya, 1982). مدودسکایا در پس‌گفتاری که برای چاپ فارسی آن نوشته و نتیجه آخرین پژوهش‌های او است؛ بیشتر از گذشته به موضوع مهاجرت آریاییان پرداخته و در خاتمه چنین نتیجه‌گیری می‌کند که:

«به نظر می‌رسد که ظرف بیست سالی که از انتشار کتاب من به زبان انگلیسی می‌گذرد، فرضیه مهاجرت ایرانیان دارنده سفال خاکستری داغدار به قطعیت رد شده است. به جای این فرضیه، نظریه‌ جدید ایرانیان دارنده سفال نخودی مطرح شد. از قرار معلوم باید نسل جدید باستان‌شناسان ایرانی در باره این نظریه تحقیق کنند. به نظر می‌رسد مرحله جدیدی در باستان‌شناسی ایران، راه‌حل‌های متقاعد کننده‌ای در برابر مضلات قدیمی، پیش رو خواهد نهاد» (مدودسکایا، ص ۱۹).

البته با اینکه مؤلف کتاب به صراحت فرضیه مهاجرت آریاییان را رد می‌کند، مترجم کتاب در مقدمه خود بدون هیچ توضیح و ارائه دلیلی، همچنان عصر آهن ۱ را «سرآغاز ورود قبایل ایرانی به فلات ایران» می‌نامد.

از جمله یافته‌های تازه‌تر در این زمینه، عبارت است از کاوش‌های گسترده و جدی یوسف مجید‌زاده در منطقه جنوب جیرفت و حوزه هلیل‌رود و به ویژه تپه‌های «کُنار صندل». این منطقه به مدت چندین سال در معرض حفاری‌های غیر قانونی و گسترده قرار داشت. ایشان موفق می‌شوند با عکاسی از آثار ضبط شده و سپس با انجام بررسی‌ها و کاوش‌های گسترده در منطقه، از شباهت شگفت‌انگیز آثار هنری جیرفت با آثار سومری پرده بردارند و در نهایت جیرفت را یکی از کهن‌ترین تمدن‌های شرق معرفی نمایند.

ایشان همچنین پادشاهی «اَرَتَّه» که در متون سومری از آن یاد شده است را همین نواحی حوزه هلیل‌رود و جیرفت معرفی می‌کند و حتی بناهای سومری اوروک را نیز آثار معماران و هنرمندان ارته می‌داند:

«اگر ما منطقه جغرافیایی جیرفت را به عنوان بخشی از قلمروی پادشاهی باستانی اَرَتَّ شناسایی کنیم، آنگاه پی خواهیم برد که چرا در دوران دوم سلسله‌های قدیم اِنمِرکار فرمانروای دولت- شهر اوروک در به خدوت گرفتن معماران و هنرمندان اَرَتَّ به منظور ساختن معابد خدایان بزرگ سومری و تزیین درون آنها اصرار می‌ورزیده است. انسان در اینجا بی‌درنگ از خود می‌پرسد که آیا سرانجام این اساتید بزرگ هنر و معماری از اَرَتَّ به اوروک رفتند و در آنجا خواسته‌های پادشاه اوروک را به انجام رساندند؟ در صورت مثبت بودن پاسخ، چرا نباید بناهای باشکوه اوروک در این دوره را که از لحاظ کیفیت متفاوت و در سطحی بالاتر از آثار معماری همزمان در دیگر محوطه‌های باستانی در بین‌النهرین قرار دارند کار دست معماران، هنرمندان و صنعتگران اَرَتَّ به حساب نیاوریم؟» (مجیدزاده، جیرفت- کهن‌ترین تمدن شرق، ص ۸).

پژوهش تازه دیگر در زمینه وضعیت اقلیمی و آب‌و هوایی باستان از آن لانی تامسون است. این زمین‌شناس پس از حفاری‌هایی در هسته‌های یخی یخچال‌های قله کیلیمانجارو در شمال تانزانیا به این نتیجه رسیده است که بزرگترین خشکسالی ۱۲.۰۰۰ سال اخیر، در حدود ۴۲۰۰ سال پیش رخ داده است. تحقیقات تامسون، هاروی ویس را به این اعتقاد رسانده است که یک خشکسالی شدید در حدود ۴۰۰۰ سال پیش، به اندازه‌ای طولانی و پایدار بوده است که تمدن‌های موجود از مصر تا هند را نابود کرده است (Grasman, 2002; Tomson, 2002).

همچنین ترجمه کتاب روسی گومیلی‌یوف، می‌تواند برای کسانی که تغییرات سطح آب دریای کاسپین/ مازندران و پپیشینه تمدن‌های سواحل شمالی آن در دوران تاریخی را پیگیری می‌کنند؛ مفید باشد (گومی‌لی‌یوف، ۱۳۸۲). هر چند مؤلف در این کتاب نظریه افزایش سطح آب دریا در دوران باستان را نمی‌پذیرد و گاه فرضیه‌هایی متفاوت را ارائه می‌دهد؛ اما عمیقاً بر تأثیر رویدادهای اقلیمی بر تمدن‌های متأثر از آن باور دارد و ناخشنودی خود را از بی‌توجهی به این نکته بیان می‌دارد: «آن‌چه برای من ارزش بسیار داشت، یعنی مشاهده‌یِ منظره و عوارضِ زمین، از نظرِ باستان‌شناسان قابلِ توجه نبود؛ زیرا ایشان بر آن‌اند که این حرف‌ها داستان‌پردازی‌یِ جغرافیایی است. فکری را هم که مربوط میِِشد به تغییرِ آب‌وهوا در دوران تاریخی خیال‌پردازی‌یِ عامیانه‌یِ علمی‌نما لقب می‌دادند» (گومی‌لی‌یوف، ص ۷۱).

اثر مهم دیگر عبارت است از مجموعه مقاله‌های سمپوزیوم بین‌المللی کواترنر. این مجموعه مقالات از لحاظ بررسی وضعیت اقلیمی ایران به ویژه در هزاره‌‌های پایانی کواترنر، و بررسی سازندها و نهشته‌های کواترنری و پادگانه‌های رودخانه‌ای، اثری ممتاز و صرف‌نظر نشدنی است. پژوهشگران در این مقاله‌ها به تغییرات سطح و ساحل خلیج  فارس و دریاچه‌هایی همچون ارومیه و گاوخونی پرداخته‌ و به تغییرات و جزئیات افزایش سطح و دبی آب ورودی آنها در دوران گذشته پی برده‌اند. مطالب مفید دیگری از جمله در زمینه‌های تجزیه و تحلیل مخروط‌افکنه پلایای بجستان در جنوب خراسان، تحولات کوهپایه‌های میشوداغ در شمال‌شرقی دریاچه ارومیه، دلتای سفیدرود و رسوبات کواترنری شمال کاشان و جنوب دریاچه نمک، در این کتاب آمده است که می‌توان آنرا منبعی مهم برای پژوهش‌های اقلیم‌شناسی باستانی دانست (مجموعه مقالات نخستین سمپوزیوم بین‌المللی کواترنر، ۱۳۷۴). همچنین ← ایران.

 آ   ا   ب  پ  ت  ث  ج  چ  ح  خ  د  ذ  ر  ز  ژ  س  ش  ص  ض  ط  ظ  ع  غ  ف  ق  ک  گ  ل  م  ن  و  هـ  ی