Skip to content
 

زامیادیشت (کیان‌یشت، خورنه‌یشت)

زامیادیَشت: کیان‌یَشت/ خْوَرِنَه‌یَشت. نوزدهمین یشت و یکی از یشت‌های کهن یشت اوستا به معنای یشتِ ویژة خْوَرِنَه یا فَرّ نیز نامیده شده و در بزرگداشت و ستایش فَرّ کیانی سروده شده است. زامیادیشت دارای ۱۵ بخش یا کرده و ۹۶ بند است. اما بسیاری از این بندها در دوره‌های جدیدتر به متن اصلی افزوده شده‌اند. افزوده‌های احتمالی جدیدتر عبارتند از بندهای ۷، ۹، ۱۳، ۱۵ تا ۱۸، ۵۳، ۵۴، ۵۷، ۵۸، ۶۰، ۶۱، ۶۳، ۶۴، ۷۸ تا ۸۷، ۹۲ تا ۹۵. اشاره‌های جغرافیایی موجود در زامیادیشت نشان می‌دهد که محل سرایش آن، سرزمین‌های شرقی ایران و به ویژه نواحی پیرامون دریاچه هامون در نیمروز/ زابلستان/ سیستان بوده است.

زامیادیشت از بخش‌های آهنگین و منظوم و رزمی اوستا و از منابع با اهمیت در بررسی نام‌های جغرافیایی و نام‌های اشخاص در ایران باستان به شمار می‌رود. برخی از بخش‌های زامیادیشت که انبوهی از نام کوه‌‌ها و مکان‌ها را در بر دارد، به قرار زیر است (جای بیشتر این کوه‌ها و مکان‌ها نامشخص است): «نخستین کوهی که از این زمین برآمد، البرز (سرتاسر کوه‌هایی که از پامیر تا آناتولی ادامه دارند) بلند است که همه کشورهای غربی و شرقی را در بر گرفته است. دومین کوه زِرِذَزَه است که همچنین از آن سوی مَنوشَه همه کشورهای غربی و شرقی را در بر گرفته است. از اینها، کوه‌های اوشیدَم (احتمالاً کوه خواجه در میانه دریاچه هامون) و اوشیدَرِنَه و رشته‌کوه اِرِزیفْیه برآمد. ششمین کوه اِرِزورَه، هفتمین بومْیه، هشتمین رَئوذیتَه، نهمین مَزیشْوَنْتَه (آرارات)، دهمین اَنْتَرِه دَنْگْهو، یازدهمین اِرِزیشَه، دوازدهمین وائیتی گَئِسَه (کوه‌های بادغیس در شمال غربی افغانستان)؛ و آدَرَنَه، بَینَه، ایشْکَتَه اوپائیری سَئِنَه (کوه‌های هندوکش در افغانستان) که پوشیده از برف است و کمی از برف آن آب می‌شود، دو رشته ‌کوه هَمَنْکونَه، هشت رشته‌کوه وَشَن، هشت چکاد اَئورْوَنْت (الوند)، چهار کوه ویذْوَنَه؛  اَئِزَخَه، مَئِنَخَه، واخِذْریکَه، اَسَیه، توذَسْکَه، ویشَوَه، دْرَئوشیشْ‌وَنْت، سائیری‌وَنْت، نَنْگْهوش‌مَنْت، کَکَهْیو، اَنْتَرِه‌کَنْگْهَه؛ سیچیدَ وَه، اَهورَنَه، رَئِمَنَه، اَشَه ‌سْتِمْبَنَه، اورونْیو‌ وائیذی میذْکَه، اَسْنْ‌وَنْت، اوشَه‌اومَه، اوشْتَه‌ خْوَرِنَه، سْیامَکَه، وُئوروشَه؛ یهْمْیه چَتَرَه، اَذوتَوَه، سْپیتَه‌وَرِنَه، سْپِنْتوداتَه، ‌‌‌کَدْرْوَه اَسْپَه، کَئو ایریسَه، چکـاد بَرو سْرَین، بَرَنَه، کوه فْراپَیه، اودْرْیه، کوه رَئِوَنْت (کوه‌های ریوند در سبزوار) و کوه‌های دیگری که پیش از این، مردمان بر آنها نام نهاده بودند؛ از آنها می‌گذشتند و می‌اندیشیدند.

می‌ستاییم فَرّ کیانی نیرومند مزدا آفریده بسیار درخشنده، زَبَردست، پرهیزگار، چابک و کارآمد را، که سرآمد همه آفریدگان است. فرّی که از آن اهورامزدا است و اهورامزدا همراه آن، آفریدگان بسیار خوب، بسیار زیبا، بسیار دلکش، بسیار کارآمد و بسیار درخشنده را آفرید. تا که آنان جهانی تازه بنیاد کنند؛ جهانی پیر نشونده، نمردنی، تباهی ناپذیر، ناپژمردنی؛ جهانی همیشه زنده، همیشه بالنده و کامروا. آن هنگام که درگذشتگان دگر باره برخیزند و زندگان، نامیرا شوند؛ پس آنگاه او پدیدار شود و گیتی را به آرمان خود تازه کند.

پس آنگاه آذر مزدا اهورا به پیش خرامید و این چنین اندیشید: من این فرّ دست‌نیافتنی را خواهم گرفت. اما اژی‌دهاک سه پوزه زشت‌نهاد، این چنین ناسزا گویان از پی او بشتافت:

واپس رو ای آذر مزدا اهورا! و دانسته باش که اگر تو این دست نیافتنی را به چنگ آوری، هر آینه من تو را یکسره تباه کنم؛ آنگونه که دیگر نتوانی بر روی این زمین اهورا آفریده روشنایی بیفشانی.

آنگاه آذر در اندیشه بیم از تباهی زندگی و برای نگهداشت نظام هستی، دستان خود را باز پس کشید. چرا که اژی‌دهاک سهمگین بود.

[hidepost]

پس آنگاه اژی‌دهاک سه پوزه زشت‌نهاد، پیش بشتافت و این چنین اندیشید: من این فرّ دست‌نیافتنی را خواهم گرفت. اما آذر مزدا اهورا این چنین گویان از پی او برخاست:

واپس رو ای اژی‌دهاکِ سه پوزه! و دانسته باش که اگر تو این دست‌نیافتنی را به چنگ آوری، هر آینه من تو را از یکسره بسوزانم و بر روی پوزه تو زبانه آتش بر افروزم؛ آنگونه که دیگر نتوانی بر روی این زمین اهورا آفــریده و بــرای تبــاه کردن نظام هستی، در آیی.

آنگاه اژی‌دهاک در اندیشه بیم از تباهی زندگی دستان خود را باز پس کشید. چرا که آذر سهمگین بود.

پس آنگاه فرّ به دریای فراخکرت جست. اَپَم‌نَپات تیزاسب زود از او آگاه شد . اَپَم‌نَپات تیزاسب چنین آرزو کرد که او را از آن خود کند: این فرّ دست‌نیافتنی را از تهِ دریای ژرف، از تهِ دریاهای ژرف خواهم گرفت.

ما می‌ستاییم آن سرور بزرگوار و شهریار شیدوَر، اَپَم‌نَپات تیزاسب را؛ آن دلاور پذیرای بانگ یاری‌خواهی را؛ و آن کسی که مردم را بیافرید، مردمان را و آن ایزد آب را بر ساخت، که به نیکویی در می‌شنود هر آنگاه که او را بستایند.

افراسیاب تورانی نابکار در آرزوی داشتن آن، جامه‌ها را بدر کرده و برهنه به دریای فراخکرت فرو رفت و خواستار گرفتن آن فرّ شد. او شناکنان به سوی فرّ شتافت؛ آن فرّ تاختن بگرفت، آن فرّ بگریخت. از آنجاست که این راه‌آبه نامور به دریاچه خسرو از دریای فراخکرت برآمد.

پس آنگاه برای دومین بار، جامه‌ها را بدر کرده و برهنه خواستار گرفتن آن فرّ شد. او شناکنان به سوی فرّ شتافت؛ آن فرّ تاختن بگرفت، آن فرّ بگریخت. از آنجاست که این راه‌آبه نامور به دریاچه وَنْگ‌هَزْداهْ از دریای فراخکرت برآمد.

پس آنگاه برای سومین بار، جامه‌ها را بدر کرده و خواستار گرفتن آن فرّ شد. او شناکنان به سوی فرّ شتافت؛ آن فرّ تاختن بگرفت، آن فرّ بگریخت. از آنجاست که این راه‌آبه نامور به دریاچه اَوْژْدانْ‌ وَن از دریای فراخکرت برآمد.

فرّی که از آن کسی است که خاستگاهِ شهریاری او، آن جایی است که رود هیرمند، دریاچه هامون را بر ساخته است. در آن جایی که کوه اوشیدَم جای دارد و از گرداگرد آن، آب فراوانی از کوه‌ها آمده و با هم سرازیر می‌شوند. نیروی اسبی از آن اوست؛ نیروی اُشتری از آن اوست؛ نیروی مردی از آن اوست؛ فرّ کیانی از آن اوست.

فرّی که به کیقباد پیوست و به کی‌اَپیوَه و به کیکاووس و به کی‌آرش و به کی‌پَشین و به کی‌بیارَش و به کی‌سیاوش پیوسته بود.

آنگونه که آن کیانیان، همه چالاک، همه پهلوان، همه پرهیزگار، همه بزرگ‌منش، همه چابک و همه بی‌باک شدند.

فرّی که از آن کیخسرو بود؛ برای نیروی بهم پیوسته‌اش، برای پیروزی اهورا آفریده‌اش، برای برتری چیره ‌شونده‌اش، برای فرمان خوب روا شده‌اش، برای فرمان دگرگون نشونده‌اش، برای فرمان شکست ناپذیرش و برای شکست زود هنگامِ دشمنان او.

برای توانایی بی‌گزند و برای فرّ مزدا آفریده و برای تندرستی، برای فرزندان نیک و هوشمند و دانای انجمن‌آور و توانا، از نیاز دور دارنده دلاور با چشمان پُر فروغ، برای آگاهی بی‌گمان و درست از آینده و از بهترین زندگانی.

برای شهریاری درخشان، برای زندگانی دور و دراز، برای همه خوشبختی‌ها، برای همه درمان‌ها.

آنگاه که کیخسرو به دشمن نابکار دست یافت، بدان هنگام که دشمن زیانکار فریبگر، سواره با او می‌جنگید، در هیچ جای میدان تکاپو به کمین دشمن دچار نگردید و در همه جا آن کیخسرو سرور و پیروزمند، افراسیاب زیانکار و گَرسیوَز را به بند در کشید. آن پسر دادخواهِ سیاوش دلاور که به ناروا کشته شد و آن دادخواه اَغْریرث دلیر.

تا که آنان جهانی تازه بنیاد کنند؛ جهانی پیر نشونده، نمردنی، تباهی ناپذیر، ناپژمردنی؛ جهانی همیشه زنده، همیشه بالنده و کامروا. آن هنگام که درگذشتگان دگر باره برخیزند و زندگان، نامیرا شوند؛ پس آنگاه او پدیدار شود و گیتی را به آرمان خود تازه کند.

پس آنگاه جهانی که از نظام هستی فرمان می‌برد، نیستی‌ناپذیر می‌شود؛ پس آنگاه دشمن نظام هستی به همان جایی رانده می‌شود که از آن جا برای آسیب رساندن به پیروان نظام هستی و تبار و هستی آنان، آمده بود. نابود خواهد شد تبهکار، رانده خواهد شد فریفتار».

[/hidepost]

 آ   ا   ب  پ  ت  ث  ج  چ  ح  خ  د  ذ  ر  ز  ژ  س  ش  ص  ض  ط  ظ  ع  غ  ف  ق  ک  گ  ل  م  ن  و  هـ  ی