Skip to content
 

درخت آسوریگ

درخت آسوریگ: دْرَختِ آسوریگ (پهلوی). منظومه‌ای است که به زبان پهلوی پارتی میان بز و نخل سروده شده و بعدها با تغییراتی به ادبیات منثور پهلوی ساسانی راه یافته است:

[hidepost]

«در سرزمین سورستان (بین‌النهرین) درختی بلند رسته بود که بُنَش خشک بود. برگ‌هایی سبز داشت و میوه‌هایی شیرین می‌آورد. روزی آن درخت بلند با بز نبرد کرد که من به دلیل داشته‌های بسیاری که دارم، از تو برترم. هنگامی که میوه نو بر می‌آورم، شاه از میوه‌های من می‌خورد، از چوب من کشتی می‌سازند، از برگ‌هایم جاروب می‌سازند، از من طناب می‌سازند تا تو را ببندند، سایه‌ام در تابستان سایبان شهریاران است، آشیان پرندگان هستم و اگر مردم مرا نیازارند تا روز رستاخیز جاوید و سبز برجا می‌مانم. بز در پاسخ به او گفت: هر چند که مرا مایه ننگ است که به سخنان بیهوده تو پاسخ دهم اما ناچار از سخن گفتن هستم. برگ‌های تو در درازی به موهای دیوان پلیدی می‌مانند که در آغاز دوران جمشید بنده مردمان بودند. من آنم که بهتر از هر کسی می‌توانم دین مزدیَسَنان را بستایم زیرا در پرستش خدایان از شیر من بهره می‌گیرند. کمربندی را که مروارید در آن می‌نشانند، از من می‌سازند و نیز از پوستم مشک می‌سازند. سفره‌های سور را با گوشت من می‌آرایند. پیش‌بند شهریاران را از من می‌سازند. پیمان‌نامه‌ها را بر پوست من می‌نویسند. زه کمان را از من می‌سازند. پارچه بَرَک و دَوال را از من می‌سازند. من می‌توانم کوه به کوه در کشورهای بزرگ سفر کنم و مردمانی از نژادهای دیگر را بینم. از شیر من پنیر و اَفروشه (حلوا) و ماست می‌سازند و دوغ مرا کشک می‌کنند. حتی بهای من در بازار بیش از بهای خرمای توست. هر چند که سخنانم در نزد تو مانند مرواریدی است که در پیش خوک و گراز انداخته باشند، اما بدان که من در کوهستان‌های خوشبو چرا می‌کنم و از گیاهان تازه می‌خورم و از چشمه‌های پاک می‌نوشم، در حالی که تو همچو میخی بر زمین کوبیده شده‌ای و توان رفتن نداری» (بخشی‌های از متن درخت آسوری).

[/hidepost]

 آ   ا   ب  پ  ت  ث  ج  چ  ح  خ  د  ذ  ر  ز  ژ  س  ش  ص  ض  ط  ظ  ع  غ  ف  ق  ک  گ  ل  م  ن  و  هـ  ی