Skip to content
 

داراب

داراب: شاه کیانی و پسر بهمن و هُمای چهرزاد. داستان تولد داراب در شاهنامه فردوسی چنین است که مادرش هُمای (از شاهان کیانی) پس از اینکه داراب را به دنیا می‌آورد، از ترس اینکه مبادا این پسر رقیب تاج و تختش شود، او را از دیگر درباریان و اطرافیان مخفی می‌کند. او وانمود می‌کند که فرزندش در حین تولد از دنیا رفته است. اما در خفا فرزند را به دایه‌ای می‌سپارد تا او را شیر دهد و مراقبت نماید.

[hidepost]

هشت ماه از سرپرستی داراب توسط دایه می‌گذرد که هُمای او را فرا می‌خواند و می‌گوید که فرزند را به نزدش بیاورد. همای تصمیم گرفته که ترتیبی دهد تا ارتباط طفل با او برای همیشه قطع شود و دیگر نه او داراب را بشناسد و بداند کجاست و نه داراب در بزرگسالی بداند که تبار از کجا می‌برد.

به این منظور همای دستور می‌دهد تا صندوقی بسازند و درون آنرا پر از پارچه‌های گرانبها و گوهر و سنگ‌های قیمتی کنند. به این منظور که یابنده طفل بخاطر گوهرهای موجود در صندوق و بدون اینکه او را بشناسد از او نگهداری کند. او سپس طفل را در صندوق می‌نهد و صندوق را با قیر و موم در مقابل آبگرفتگی عایق می‌کند. پس از انجام این کارها، همای فرمان می‌دهد تا صندوق حامل طفل را به آب رودخانه بسپارند تا با جریان آب به سوی سرنوشت نامعلوم خود برود.

آب رودخانه صندوق و طفل را با خود می‌برد تا بجایی می‌رسد که مرد رختشویی مشغول شستن لباس در کنار رود بوده است. مرد صندوق را از آب می‌گیرد و آنرا باز می‌کند. از دیدن کودکی در صندوق همراه با گوهرهای فراوان شگفت‌زده و شادمان می‌گردد. چرا که فرزند خود را به تازگی از دست داده بوده است. مرد کودک و صندوق را به بغل می‌گیرد و به سوی خانه می‌رود. از دور صدای زنش را می‌شنود که در غم و اندوه فرزند در حال گریه و زاری است. مرد رختشو به نزد زن می‌رود. کودک و صندوق را نشان او می‌دهد و واقعه را برایش بازگو می‌نماید. زن از شادی کودک را در آغوش می‌گیرد و او را به عنوان جایگزین فرزند خودش شیر می‌دهد و تیمار می‌کند.

مرد رختشو با فروش گوهرها صاحب ثروتی می‌شود. از آنجا به شهری دوردست سفر می‌کند و زندگی تازه‌ای را آغاز می‌نماید. کودک بزرگ می‌شود و به جوانی رعنا و دلاور بدل می‌گردد. او به زودی به رازی پنهان در دل زن و مرد مشکوک می‌شود و با اصرار و تهدید پی به آن راز دیرین می‌برد.

دیری نمی‌گذرد که داراب اسبی و شمشیری تدارک می‌بیند و به سپاهیان می‌پیوندد. اکنون همای در جریان جنگی که با رومیان پیش آمده بود، دلاوری‌های داراب را می‌بیند. از اصل و نسب او سراغ می‌گیرد و بزودی در می‌یابد که با فرزند خود مواجه شده است. مهر مادری موجب می‌شود تا از گذشته پشیمان گردد. از فرزند پوزش بخواهد و جشنی بزرگ بیاراید. فردوسی شهریورروز از بهمن‌ماه را روزی می‌داند که همای داراب را بر تخت نشاند: «به شهریور بهمن از بامداد/ جهاندار داراب را باره داد، چو داراب بر تخت زرین نشست/ همای آمد و تاج شاهی به دست». خلف تبریزی نیز در برهان قاطع از روز چهارم شهریور یا جشن شهریورگان به عنوان زادروز داراب نام می‌برد. چنانکه در داستان تولد داراب می‌بینیم، با روایت‌های منسوب به تولد کورش شباهت‌هایی دارد. ← کورش (دوم).

[/hidepost]

 آ   ا   ب  پ  ت  ث  ج  چ  ح  خ  د  ذ  ر  ز  ژ  س  ش  ص  ض  ط  ظ  ع  غ  ف  ق  ک  گ  ل  م  ن  و  هـ  ی